اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

نقش نگرش غیراستقلالی به مظاهر پروردگار در تکامل سالک

0
جلسات
نسخه عربی

نقش نگرش غیراستقلالی به مظاهر پروردگار در تکامل سالک

2
  •  

  •  

  • أعوذبالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرّحیم

  • و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم محمد

  • و علی آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة علی أعدائهِم أجمَعین

  •  

  •  

  • ضرورت نقل مطالب به‌طور دقیق و مستند

  • [آقای] ... می‌گفت: « تو وقتی پای منبر من نشسته‌ای، [از تو] بیشتر از آقا می‌ترسم که صحبت کنم!» گفتم: «پس من بروم؟!» گفت: «آره!»

  • یک آقا شیخ محمدرضای کَنی بود که سابقاً از دوستان آقا بود. آن موقع‌ها (شب‌های جمعه) در مسجد قائم صحبت می‌کرد. وقتی [از منبر] پایین می‌آمد، آقا یکی‌یکی ایرادهایش را می‌گفتند: «اینجا این روایت این‌طور است؛ اینجا این آیه را اشتباه خواندید؛ اینجا این‌طور و آنجا این‌طور است!» مثل ما که [وقتی منبر] می‌رفتیم و می‌آمدیم، آقا ایرادهای ما را می‌گرفتند، ایرادات او را هم می‌گرفتند. یک شب آمد به آقا گفت: «آقا، اصلاً شما وقتی پای منبر من هستید، من هُول می‌کنم! مثلاً چیز‌هایی در ذهنم هست، وقتی اینجا می‌آیم و می‌بینم شما اینجا نشسته‌اید، یادم می‌رود و می‌زنم به کربلا و یک جای دیگر!» آقا فرمودند: «پس من شب‌های جمعه نیایم؟!» گفت: «بله آقا، بله!»

  • در آن ‌وقت‌ افرادی به مسجد قائم می‌آمدند که گرچه فُکولی بودند، ولی تحصیل‌کردۀ دانشگاه بودند. یادم هست که علی‌اکبر شهابی می‌آمد؛ محمود شهابی خیلی می‌آمد؛ [البته] علی‌اکبر بیشتر می‌آمد. دکتر شیخ و دکتر زاهدی می‌آمدند. از این دانشگاهی‌ها به مسجد قائم زیاد می‌آمدند.

  • یک شب همین بندۀ خدا [شیخ محمدرضای کَنی] راجع به این روایت صحبت کرد که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در خانۀ کعبه متولد شدند1. در آن‌ وقت در مسجد قائم [روی چوب‌لباسی] عبا آویزان بود؛ هرکه می‌آمد، یک عبا روی دوشش می‌انداخت و افراد معمولاً با عبا نماز می‌خواندند. یک عده هم [زیر عبا] شلوارشان را هم درمی‌آوردند و [با پیژامه] دیگر راحت بودند! وقتی که [شیخ محمدرضای کَنی از منبر پایین] آمد، مردی که عبا هم انداخته بود، پیش ایشان آمد و گفت: «آقا، این روایت را از کجا نقل کردید؟!» [کمی تأمل] کرد و گفت: «خیال می‌کنم در فلان کتاب است!» او گفت: «نه‌خیر، در این کتاب نیست!» گفت: «احتمالاً در امالی صدوق باشد!» گفت:« نه، در امالی هم نیست!» به‌ ضِرس‌ قاطع می‌گفت! ‌آقا هم هیچ چیزی نگفتند؛ همین‌طور ساکت نشسته بودند! بعد وقتی که این بنده‌خدا دیگر ماند، آقا رو کردند و به او گفتند: «شما سند این روایت را می‌خواهید؟» [آن شخص] خیلی از آقا هم حساب می‌بُرد! گفت: «خیلی معذرت می‌خواهم؛ من خدمت حضرت‌عالی ارادت دارم. من خودم می‌دانم در چه کتاب‌هایی هست! منتها خواستم به ایشان بگویم ”مطلبی را که نقل می‌کنند، با سند نقل کنند!“ من خودم می‌دانم که این روایت در این [کتاب] و این و این، در منابع شیعه [هست]!» شروع کرد به اسم بردن کتاب‌ها! از اهل اطّلاع بود؛ ظاهراً خودش هم آخوند بود؛ مُنتها کت‌و‌شلواری بود؛ لباس [روحانیت] را [کنار گذاشته بود].

    1.  الأمالی (صدوق)، ص132.