نقش نگرش غیراستقلالی به مظاهر پروردگار در تکامل سالک
12آقای انصاری در یک سفر به عتبات (نجف) آمدند؛ آقا شیخ عباس قوچانی رحمةاللهعلیه، یک شب بعد از اینکه آقا [علامۀ طهرانی] به درس آقای خویی میرفتند به آقا میگوید: «آقای انصاری آمدند و خوب است ما برویم و یک دیدن از ایشان کنیم.» آقا بهاتفاق آقا شیخ عباس قوچانی، برای دیدن آقای انصاری میآیند. ظاهراً ایشان در نجف منزل آقا سید محمدرضا شیرازی بودند که بعد هم [به ایران] آمد. چون نامههایی که به ایشان میدادند، به آن آدرس میدادند و او به دست آقا میرساند. سید محمدرضا مثل اینکه مجرد بود و تا آخر عمر هم مجرد ماند. بعد بندۀ خدا خیلی در اواخر عمر گرفتار شده بود؛ اعمیٰ هم شده بود و وضعش [مشکل] بود. به منزل او میآیند و مرحوم آقای انصاری را میبینند. آن شب آقای انصاری خیلی از آقا خوششان میآید؛ یعنی خلاصه [نفْسِ] آقا ایشان را میگیرد. و آقا هم آن شب خیلی محبتی عجیب از مرحوم آقای انصاری در دلشان میافتد. بعد وقتی بیرون میآیند، آقا شیخ عباس قوچانی به آقا میگویند: «شما دیگر از ایندفعه دستورات آقای انصاری را انجام بدهید!» آقا شیخ عباس، ایشان را به آقای انصاری اِحاله میدهد. البته این مطالب را آقا نفرمودند؛ یعنی من نشنیدهام ایشان این مطالب را داشته باشند، ولی اینها بوده است! از آن به بعد مرحوم آقای انصاری دیگر با آقا ارتباط مکاتبهای داشتند.
خُب آن موقع مرحوم آقای انصاری با آقا شیخ عباس قوچانی خیلی تفاوت داشت. مرحوم آقای انصاری مراحلی را طی کرده بود و شاید حالات آخرش را در آن موقع میگذراند.
خُب آقای انصاری را [پیش از آقای حداد] دیده بودند و صحبت کرده بودند؛ حتی در یک نامه هست که آقا به آقای انصاری شکایت میکنند که خلاصه: «آقا، ما هیچ حالیمان نیست! همینطور دارد وقتمان میگذرد و انگارنهانگار و... .» آقای انصاری هم خیلی لطیف بود و گاهگاهی شوخی هم میکرد. ایشان خیلی لطیف و ظریف بود! در نامهای که ایشان به آقا جواب میدهند، میگویند:

