
فقر و نیاز بهسوی پروردگار تنها عامل نجاتدهندۀ انسان
و نکاتی دربارۀ کیفیت ارتباط با استاد سلوکی
فقر و نیاز بهسوی پروردگار تنها عامل نجاتدهندۀ انسان
6کربلایی کاظم ساروقی اصلاً سواد نداشت اسم خودش را بنویسد! در صفای خودش بود. یک شب به امامزادۀ دِه خودشان میرود، خلاصه یکدفعه، همۀ قرآن را به قول خودش: در دلش هِشتَند! خودش میگوید که صبح بلند شد و دید همۀ قرآن را حفظ است! بعضی از این رفقای ما ایشان را دیدهاند. این آقای حشمتی او را دیده است. یکی از جاهایی که رفت مسجد هدایت بود؛ آقای سید محمود طالقانی (آن بندهخدا که اول انقلاب از دنیا رفت) امتحانش کرد.
آقای حشمتی خودش میگفت:
من در آن مجلس بودم و سید محمود طالقانی، کربلایی کاظم ساروقی را امتحان میکرد؛ یکدفعه لای قرآن را باز میکرد و میگفت: «بخوان!» او هم شروع میکرد از همانجا به خواندن. بعد [آقای طالقانی] بهاشتباه یک آیه میخواند و به یک آیۀ دیگر میزد! [کربلایی کاظم] میگفت: «نه، این آیه برای این سوره است، آن آیه برای آن سوره است! بعد از این آیه، [این آیه] میآید.»
یک آدمِ بیسواد! خُب برای خدا کاری ندارد؛ خیلی راحت! «میهشتد»! علامۀ بحرالعلوم [را] از همینها به او هِشتند؛ نه فقط قرآن [بلکه] خیلی علمهای زیادی به او هِشتند!1 برای خدا کاری ندارد.
[خدا میگوید:] «میگویی: ”علمم زیاد است“؟! علم چیست؟! آن علمی که تو داری ما به تو دادیم؛ حالا داری بهخاطر عِلمت پُز میدهی! بیا ازت میگیریم!» [تمام]! پیچ رادیو را میبندد؛ دستگاه از کار میافتد. هرچه فرستنده میفرستد، گیرنده نمیگیرد! مدام اینطرف و آنطرف [میزنند، میبینند که] نهخیر! هیچ نمیگیرد؛ فایدهای ندارد! این هم از علم تو! خب دیگر چه داری؟!
[میگویی:] «بَه! ما یک جمالی داریم که آنقدر عالی که در دنیا نظیر ندارد! [مانند] یوسف!» صاف یک سالَک میافتد اینجا [روی صورت]، یکی هم اینطرف، دیگر تمام! حالا مثل چه میشوی؟ اورانگوتان، یک میمون قشنگ! حسابی حال کن! این هم از جمالت! دیگر چه میخواهی؟!
[میگویی:] «یک قُوّتی داریم که فلان است!»
یک میکروب را در بدن میفرستد، تخت میخوابد روی تخت! بیا این هم از قدرتت! خب دیگر چه؟!
- بحار الانوار، ج53، ص235.
