
حقیقت و ظهور توحید
شرح و تفسیر آیه وإذ قال إبراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا واجنبني وبني أن نعبد الأصنام
حقیقت و ظهور توحید
9﴿وَأَنَّهُۥ هُوَ أَضۡحَكَ وَأَبۡكَىٰ * وَأَنَّهُۥ هُوَ أَمَاتَ وَأَحۡيَا * وَأَنَّهُۥ خَلَقَ ٱلزَّوۡجَيۡنِ ٱلذَّكَرَ وَٱلۡأُنثَىٰ﴾1 ﴿أَضۡحَكَ﴾ [یعنی] من که دارم میخندم، کسی دیگر دارد من را به خنده میاندازد. واقعاً کسی به این مسائل فکر نکرده است؟! ﴿أَنَّهُۥ هُوَ أَضۡحَكَ﴾ یعنی حال انسان از حال طبیعی خارج میشود و تعجب میکند و بهواسطۀ تعجب، خنده برایش پیدا میشود. که این کارها را میکند؟! دیدهاید وقتی بعضی میخندند، اصلاً نمیتوانند کنترل کنند؟! اینقدر میخندند!
دو تا از این رفقای همدانی خیلی میخندیدند. آن آقا ... و آن ... آقا خیلی خندههایشان معروف بود؛ اصلاً عجیب! یک وقتی خود من هم خیلی میخندیدم؛ کوچک که بودیم، مثلاً سنّمان هفتهشتده سال بود؛ خندهای میکردیم که اصلاً دیگر کنترل نداشتیم! دیگر میرفتیم بیرون. آنوقت تا میرفتیم بیرون، دیگر خوب میشدیم! لابد بعضی جریانات خندههایم در مسجد قائم را گفتهام.
یک دفعه این آقا ... از همدان آمده بود و خیلی مؤدب جلوی آقا [علامۀ طهرانی] در مسجد قائم نشسته بود. تقریباً پنجشش متری فاصله بود. من هم آمدم بغلش نشستم. خبر داشتم که وقتی او خندهاش بگیرد، دیگر رها نمیکند! اتفاقاً شب جمعه بود و یک واعظی هم بالای منبر داشت وعظ میکرد. ما هم که خلاصه یک چیزیمان میشد! این واعظ هم یکخرده میلنگید و ریشش هم حنایی بود. وقتی که او بالای منبر رفت، همین وسط صحبتها که مشغول و گرم صحبت بود [گفتم]: «آقا ...!» گفت: «چیه؟» گفتم: «او وقتی بالای منبر میرفت، میشَلید ها!» گفت: «آره.» گفتم: «من هر وقت این ریشش را میبینم، بهیاد عثمان میافتم! عثمان، هم میلنگید ـ [چون] عثمان لنگ بود ـ و هم ریشش حنایی بود!»
تا او نگاه کرد، یکدفعه گفت: «هاها...!» اصلاً همۀ مجلس متوجه شدند. آقا اخمی به ما کردند! [او] گذاشت و رفت و دیگر این چند روزی که [به طهران آمده بود] پیش من نمینشست! اصلاً دیگر کنترلش از دستش [خارج شد].
ما یک قضیه برای این خندههایمان داریم؛ [زمانِ] سابق خندههای عجیبغریبی ما میکردیم! ما خیلی میخندیدیم. آن اخوی آقا سید محمدصادق، او هم همینطور. منتها چیزی که بود، آقا سید محمدصادق چون دو سال بزرگتر است، من را راه میانداخت و استارت را او میزد، بعد که دیگر ما راه میافتادیم و میخندیدیم، بعد خودش هم دیگر جلوی خودش را نمیتوانست بگیرد! خلاصه دیگر با هم بساطی داشتیم!
- . سورۀ نجم (53) آیۀ 43 ـ 45؛ افق وحی، ص 69:
«و بهدرستى كه خداست كه مىخنداند و مىگرياند. و بهدرستى كه خداست كه مىميراند و زنده مىگرداند. و بهدرستى كه خداست كه دو موجود مذكّر و مونّث را خلق مىنمايد.»
- . سورۀ نجم (53) آیۀ 43 ـ 45؛ افق وحی، ص 69:
