
حقیقت و ظهور توحید
شرح و تفسیر آیه وإذ قال إبراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا واجنبني وبني أن نعبد الأصنام
حقیقت و ظهور توحید
11روز دیگر قرار شد که شب برویم. تا عصر خوب بودیم. همین که عصر آمدیم برویم، یکدفعه تب بر ما عارض شد؛ تب و سردرد؛ افتادیم در منزل. شب همینطور به همین کیفیت در منزل خوابیده بودیم، صبح از خواب بلند شدیم خوبِ خوبِ خوب [شده بودیم] و راه افتادیم! ما میگفتیم که این قضیّه چیست؟! آن دفعه این بچه مریض شد، این دفعه ما عصری یکدفعه تب کردیم و فردا صبح هم خوب شدیم! این قضیه چیست؟! (ولی باز خودش میگفت: «نهخیر! هنوز اعلیٰحضرت همایونی هنوز خر فهم نشده بود!»)
این دفعه گفتم که شما به منزل [ما] تشریف بیاورید که اقلاً من خودم دیگر حتماً بیایم. دو دفعه شما دعوت کردید و ما شرمنده شدیم؛ این دفعه شما تشریف بیاورید. صبح که خواستم بروم، به زنم گفتم: «یک مرغ درست میکنی، یک رانش را خودت میخوری و بقیهاش را نگه میداری برای اینکه مهمان داریم.»
ظهر به خانه رفتیم و طرف آمد. سر سفره [زنم] گفت: «مگر مهمان داریم؟! یک ران برایت گذاشتم!» [گفتم:] «یک ران گذاشتی؟! من گفتم یک ران بخور، بقیهاش را بگذار!» [زنم گفت:] «گفتی همهاش را بخور، یک ران بگذار!» [گفتم:] «حالا که مهمان آمده با این یک ران من چهکار کنم؟!»
اینجا نشستم فکر کردم؛ [با خود گفتم:] «آها! حالا اعلیٰحضرت همایونی خرفهم شد!» خلاصه همان یک ران را گذاشتیم جلوی او و رفتیم پنیر و نان خشکی در خانه پیدا کردیم. و او هم چنان متحیر مانده بود. به او هم خیلی برخورد؛ اولاً دو دفعه دعوتش [را نقض] کردیم. بعد حالا یک ران گذاشتیم وسط، نه پلویی، نه چیزی!
(حالا او هم چون گفته «همهاش را بخور و فقط یک ران بگذار»، این [زنش] هم مثلاً رفته و همسایه را هم صدا کرده: «بیا بخور! امروز فعلاً بساطمان به راه است! این شوهرمان یک مرغ خریده، گفته فقط یک ران بگذار.» او اینکه « فقط یک ران بخوری» را با «یک ران بگذاری» عوضی گرفته است.)
