سیروسلوک، راه ذلت و تواضع
4آنوقت با توجه به این قضیه، اصلاً میتوانیم به خودمان چنین جرئتی بدهیم که چنین افکاری به ذهنمان بیاید که «من کهام؛ من چهام! من فلانم»؟! اصلاً میتوانیم؟!
بلعم باعورا به یک لحظه برگشت. در قرآن کریم دارد که ما به بلعم باعورا از آیات خودمان دادیم.1 حالاتی داشت [اما] در یک لحظه [از دست داد]. وقتی که آمد در مقابل حضرت موسی ایستاد و خواست در مقابل حق بایستد، تمام آنچه به او داده بودیم، همه را از او گرفتیم. تمام شد! مرتّباً میزد بر سرش! دیگر فایده ندارد. همه را از او گرفتیم!2
شما خیال میکنید آنجا حساب، حسابِ مقدمات و مؤخّرات و بیاوبرو است؟! نهخیر! یکدفعه میبینی به یک طرفةالعین یکی را از ذرّه به ثریّا میرساند و به یک طرفةالعین از ثرّیا بر سرش میزند و به مذلّت میکشاند. یک طرفةالعین! یک لحظه!
افزایش تواضع اولیا با افزایش تقرب آنها
و اولیا در مسیر سلوک همیشه این حالت را برای خودشان محفوظ میکردند و نگه میداشتند؛ هرچه از نعمتها خدا به آنها میداد، مدام بیشتر احساس بدبختی و بیچارگی میکردند، مدام بیشتر احساس تواضع و ذلت میکردند. واقعاً بیشتر احساس میکردند! هرچه بیشتر نزدیک میشدند، ترس، خوف و خشیت بیشتر برای آنها پیدا میشد. [با خود میگویند:] «خدایا من از خودم چیزی ندارم؛ هرچه دادهای تو دادهای! من کهام؟! من چه هستم؟!» اگر بخواهند به خود بگیرند، اگر بخواهند اینها را برای خودشان حساب کنند، اگر بخواهند اینها را از خود احساس کنند، یکمرتبه از آنها گرفته میشود! حالا همینطور بمانند! تا کِی دوباره لطف خدا بیایید و شامل حال افراد شود. برایناساس، مسئلۀ تواضع خیلی عجیب است!
حکایت استدراج شاگرد علامۀ طهرانی بهخاطر خودبینی
یک دفعه در مشهد بودیم در جلسه صحبت شد و اخوی همین مطلب را از قول آقا [علامۀ طهرانی] نقل میکردند که میفرمودند:
در جلسه آن کسی مقربتر است که خودش را از همه بدبختتر و بیچارهتر فرض کند! او مقربتر است.
- . سورۀ اعراف (7) آيۀ 175:
﴿وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها سرفَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ﴾
«و براى آنها بخوان سرگذشت كسى را كه ما آيات خود را به او داديم و او خود را از آن آيات تهى ساخت؛ پس شيطان هم او را دنبال نمود و سرانجام از گمراهان گرديد.» (محقّق) - . تفسیر القمی، ج ١، ص ٢٤٨. ترجمه:
«این آیه دربارۀ بلعم باعورا نازل شده است. پدرم از حسین بن خالد، از ابیالحسن امام رضا علیه السّلام برایم نقل کرد که آن حضرت فرمود:
بلعم باعورا دارای اسم اعظم بود، و با اسم اعظم دعا میکرد و خداوند دعایش را اجابت میکرد. در آخر به طرف فرعون میل کرد و از درباریان او شد. این بود تا آن روزی که فرعون برای دستگیر کردن موسی و یارانش در طلب ایشان میگشت، عبورش به بلعم افتاد. گفت: ”از خدا بخواه موسی و اصحابش را به دام ما بیندازد!“
بلعم بر الاغ خود سوار شد تا او نیز به جستجوی موسی برود؛ الاغش از راه رفتن امتناع کرد. بلعم شروع کرد به زدن آن حیوان، خداوند قفل از زبان الاغ برداشت و به زبان آمد و گفت: ”وای بر تو! برای چه مرا می زنی؟! آیا می خواهی با تو بیایم تا تو بر پیغمبر خدا و مردمی با ایمان نفرین کنی؟!“ بلعم این را که شنید، آن قدر آن حیوان را زد تا کشت! و همان جا اسم اعظم از زبانش برداشته شد. و قرآن درباره اش فرموده است: ﴿وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ﴾
- . سورۀ اعراف (7) آيۀ 175:

