سیروسلوک، راه ذلت و تواضع
9همه چیز را از خدا دیدن، راه حل مشکلات نفسانی
یعنی یکدفعه انسان را جایی گیر میدهند که یک بچۀ پنجساله آنجا گیر نمیکند! یعنی یک آدم چهلساله، پنجاهساله، مجتهد، حکیم، فیلسوف، [آگاه به] عرفان نظری، یکدفعه در یک قضیه چنان گیر میکند که بچۀ پنجساله گیر نمیکند! به یک مو بندش میکنند؛ به یک مو: «هان! تو مدعی هستی؟! تو عارف شدی؟! تو سالک شدی؟! حالا بیا جواب بده!» و گاهی اوقات برای سالک چنین حالاتی پیدا میشود؛ حالاتی که در آنجا چنان عاجز و بدبخت و بیچاره میشود و چنان دست خودش را از همهجا کوتاه میبیند که اصلاً انگارنهانگار در دلش یک ذره ایمان هست! اصلاً ایمان وجود ندارد! ظلمت تمام وجودش را گرفته و اصلاً نمیتواند دربیاید. آنجا یکدفعه صدایش بالا میرود: «خدایا! بدبخت شدم، بیچاره شدم، به دادم برس!»
وقتی احساس میکند که دیگر هیچ قدرتی، هیچ نیرویی، هیچ مالکی، هیچ حاکمی، هیچکس در این دنیا نمیتواند او را از این حال دربیاورد: نه ملائکه، نه جن، نه دیو، نه پری، نه انسان. آنوقت دیگر برایش کشف میشود و رفع میشود. خدا میگوید: «هان! عُجب پیدا کردهای؟! تو نسبت به خود احساس بزرگی کردهای؟!»
[با خود میگوییم:] «ما پیش آقا هستیم؛ اینها را رهایشان کن آقا؛ اینها آدم نیستند! ما الآن سالک هستیم؛ داخل در ولایت هستیم. اینها چه هستند بابا؟!» چنان خدا این گوش را میگیرد و میپیچاند، میگوید: «اینجا بایست تا وقتت برسد!» آقا هرچه [تلاش میکنی] درجا میزنی! میبینی قدمازقدم برنمیداری!
لذا آقا بارها این نکته را به من میفرمودند. یک شعر از سعدی است که میخواندند؛ اگر پیدا کنم، خدمتتان میآورم.1
میگوید: «گل نباش که وجهه و طراوتت و آن شکل و بهاء و جمالت، همه را متوجه و جذب کند.» آخر تا انسان در چمن نگاه میکند، صاف چشمش میافتد به این گل سرخی که قشنگ است. سعدی میگوید: «گُل نمیخواهم باشم، گِل میخواهم باشم؛ اصلاً کسی به من نگاه نکند.» [فرق] بین گُل و گِل ضمه و کسره است. میگوید: «من نمیخواهم گُل باشم، میخواهم گِل باشم؛ روی من پا بگذارند!» اما کسی که روی گُل پا نمیگذارد! گُل را میآیند کنارش قرار میگیرند، آبش میدهند، برایش سایه میگذارند، تر و خشکش میکنند. ولی گِل را نه! رویش میروند، پایشان را رویش میگذارند، اصلاًٰ کسی به آن توجه نمیکند، نگاه نمیکند. ولی وقتی گِل شدی، آن گُل از این گِل بیرون میآید؛ یعنی آن گُل، حقیقت آن گِل است! آن گِل چون گِل شد، چون احساس تواضع در آن پیدا شد، این گُل از آن بیرون آمد! آن وجود خودش را به این وسیله نشان داد. گُلهای دیگر هم از این [گِل] بیرون میآیند.
- . علیرغم فحص فراوان، در اشعار سعدی این شعر یافت نشد. شبیه این مضمون را حضرت مولانا سروده است: مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 79:
از بهاران كِى شود سرسبز سنگ؟ *** خاك شو تا گُل برويى رنگرنگ (محقق)سالها تو سنگ بودى دلخراش *** آزمون را يك زمانى خاك باش!
- . علیرغم فحص فراوان، در اشعار سعدی این شعر یافت نشد. شبیه این مضمون را حضرت مولانا سروده است: مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 79:

