سیروسلوک، راه ذلت و تواضع
6ضرورت دوری و اعراض سالک از ریاست
و چقدر بهتر که وضعیتی داشته باشیم [که راضی به مشیّت او باشیم]. [اما] اگر خدا خودش [وضعیتی را که دیگران به ما احترام بگذارند] پیش بیاورد، که خب پیش آورده. مثل اینکه «قرعۀ فال به نام من بیچاره زدند»1 و حالا آقا رحمةاللهعلیه از دنیا رفتهاند و رفقا هم از باب اینکه ما بالأخره پسر آقا هستیم، میآیند و سلاموعلیک [میکنند]. خیلی ممنون و متشکریم! ولی چه بهتر که انسان در موقعیتی کنار و دور از این مسائل باشد، که بتواند کار خودش را انجام بدهد و بهتر راه خودش را برود.
حکایت اعراض علامۀ طهرانی از شهرت و مرجعیت
آقا [علامۀ طهرانی] در آخرین سفری که به کربلا و عتبات مشرف شدند، به دیدن آقای خویی رفتند. آقای خویی در کوفه بودند. میخواستند بروند با ایشان راجع به قضیۀ رؤیت هلال مباحثهای کنند. میگفتند:
من پیش ایشان رفتم و دیدم ایشان خیلی سمین2 [شده] و نشسته. نامههای زیادی [آنجا بود]؛ اینقدر نامه در اطراف [ایشان] بود، که اصلاً انگار این پیرمرد در این نامهها گم شده بود! کتابهایی هم جلویش بود. یکییکی [نامهها را] درمیآورد تا نگاه کند استفتاء است یا چیست. سلام کردم. یکدفعه نگاهی کردند [گفتند]: «آقا سید محمدحسین! سلام علیکم! بَه! چطوری؟! یادی از ما نمیکنی!» ما هم نشستیم یکخرده صحبت [کردیم]. خیلی ایشان خوشحال شد که ما را دید. من نیمساعتی بودم. دیدم اصلاً نمیشود با ایشان صحبت کرد؛ اشتغال فکری و ذهنی در این مسائل، مجال نمیدهد که با ایشان وارد بحث رؤیت هلال شویم [و بپرسیم که] آقا شما چه دلیلی بر کفایت رؤیةٌمّا در افقی از آفاق، برای بقیۀ امکنه دارید؟ این حرفها را نمیشد زد. فقط دارد نامهها را جواب میدهد. لذا نیمساعت بودیم و خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم.
از آنجا یکراست به مسجد کوفه رفتم، در محراب نافلۀ امیرالمؤمنین ایستادم و دو رکعت نماز خواندم؛ گفتم: «خدایا! اگر قرار است مرا به چنین وضعیتی مبتلا کنی، الآن مرا ببر!» من مثل این آقا شوم؟! [بعد] دیدم مثل اینکه قرار نیست ما مبتلا شویم! خیلی خوشحال شدیم و برگشتیم.
- . دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 184:
آسمان بار امانت نتوانست كشيد *** قرعۀ كار به نام من ديوانه زدند - . فرهنگ معین: فربه، چاق.
- . دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 184:

