اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

سیروسلوک، راه ذلت و تواضع

0
جلسات
نسخه عربی

سیروسلوک، راه ذلت و تواضع

11
  • آن آقا که من خدمتتان عرض کردم در چنان حالی بود، او خودش را بزرگ می‌دید. یعنی همین‌ که آقا به او می‌گفتند فلان کار را انجام بده، او خیال می‌کرد بزرگ است. و این بزرگی کار دستش داد؛ نگذاشت حرکت کند. اما اگر انسان از اول متوجه باشد و احساس کند اگر خدمت آقا هست و آقا به او محبت می‌کنند، دیگری است که دارد این کار را [برای آقا] انجام می‌دهد [نه خود او]؛ یعنی این شخص نماینده بقیّۀ رفقاست. خیلی مسئله عوض می‌شود. یعنی چه؟ یعنی می‌گوید: «‌ای کاش فلان‌کس به جای من بود این کار را می‌کرد.» یعنی احساس عطوفت و شفقت نسبت به بقیّۀ رفقا داشته باشد.

  • دیده‌اید بعضی وقت‌ها اگر کاری به یکی بدهند [یکی می‌گوید]: «تو انجام نده، من می‌روم انجام می‌دهم»؟! اگر انسان محبت داشته باشد و ببیند دیگری می‌خواهد انجام بدهد، خب بگذارد او انجام دهد. یک‌وقت نکند این نفْس در اینجا دخالت داشته باشد!

  • اینکه [با خود بگوید]: «آقا باید سوار ماشین من بشود» و اگر سوار نشد به او بربخورد که چرا آقا سوار ماشین ما نشده، پس معلوم است تو برای خودت [جایگاهی] چیزی داری! اگر بین تو و بقیّۀ رفقا فرقی نیست، بگذار آقا برود سوار آن ماشین شود. اصلاً ماشینت را ببر عقب که آقا سوار نشود!

  • من‌باب‌مثال همین آقا در یک عروسی که ماشین زیاد بود، ‌طوری ماشین را قرار داده بود که جلوی همۀ ماشین‌‌ها باشد و از آنجا که آقا جلوتر از بقیّه حرکت می‌کنند و می‌روند، آقا مجبورند بیایند سوار ماشین او شوند! اینها همه‌اش در مسیر خودبزرگ‌بینی است؛ در مسیر بزرگ کردن نفس است.

  • در خدمت آقا به جایی رفته بودیم. ماشین زیاد بود. یکی از رفقا ماشینش خیلی [خاص] نبود، خلاصه از بقیّه [ارزان‌تر بود]. ماشین‌ها هم همین‌طور ردیف بود. شاید ده‌پانزده تا ماشین: بنز و شورلت و پژو و پیکان و... . مثل ‌اینکه ماشین او از این سیتروئن‌‌ها و ژیان‌ها بود. بعد آقا آمدند بیرون و نگاهی کردند و یک‌دفعه [گفتند]: «آقای فلانی کجا هستند؟» اصلاً ماشینش نبود بنده‌خدا! ماشینش را لابد جایی انداخته بود. [گفتند:] «آقای فلانی کجا هستند؟ آقا چرا شما نیستید؟! پس کجایید؟» گفت: «آقا ببخشید...!» دستپاچه شد. [گفتند:] «برو آقا ماشینت را بیاور!» آقا سوار ماشین او شدند. حالا چقدر او خوشحال شد! چقدر دلش شاد شد! چقدر مسرور شد! اینها برای چیست؟ آن کسی که خودش را قابل نمی‌بیند، می‌رود خودش را یک گوشه قایم می‌کند. می‌گوید: «من ماشینم قابل ندارد که آقا سوار شود! بروم کناری بایستم.» او [علامۀ طهرانی] هم که می‌بیند و دارد تماشا می‌کند؛ چیزی که از او مخفی نیست. او می‌گوید: «من بیایم سوار ماشین شوم؟! اینها که همه‌اش آهن و حلبی است! ما جایی می‌رویم که یک دل صافی باشد! آنجا می‌رویم!» حالا آقا ماشین کذایش را آورده اینجا، [می‌گوید]: «بفرمایید!» بفرمایید یعنی چه؟! [این بازی‌ها را] جمع کن! تواضع خیلی مهم است.