
تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار
تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه
مرگ برای سالک، تنها یک حادثه جسمی نیست، بلکه مرحلهای از مکاشفه است که در آن حقیقت تنهایی و بیپناهی آشکار میشود. در این سخنرانی تأثیرگذار، حضرت آیةالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس سرّه) با بیان تجربهای شخصی از کنار رفتن مادرشان، به عمق معنوی مرگ، جدایی از وابستگیها، و شهود حقیقت وجود خداوند میپردازند. این بیان نه صرفاً تبیینی معرفتی، بلکه روایتی صادقانه از درک شهودیِ توحید در لحظه مرگ است؛ جایی که انسان درمییابد: هیچ چیز نمیماند، جز خدا. آیا آمادهایم چنین لحظهای را تجربه کنیم؟
تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار
توضیحات:
مرگ برای سالک، تنها یک حادثه جسمی نیست، بلکه مرحلهای از مکاشفه است که در آن حقیقت تنهایی و بیپناهی آشکار میشود. در این سخنرانی تأثیرگذار، حضرت آیةالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس سرّه) با بیان تجربهای شخصی از کنار رفتن مادرشان، به عمق معنوی مرگ، جدایی از وابستگیها، و شهود حقیقت وجود خداوند میپردازند. این بیان نه صرفاً تبیینی معرفتی، بلکه روایتی صادقانه از درک شهودیِ توحید در لحظه مرگ است؛ جایی که انسان درمییابد: هیچ چیز نمیماند، جز خدا. آیا آمادهایم چنین لحظهای را تجربه کنیم؟
تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار
3گاهی به بعضی از رفقا میگفتم: «دلم میخواهد در موقع رفتن، هیچ چیزی نداشته باشم و بروم؛ یعنی حتّی یک نماز، حتّی یک روزه! ـ فعلاً که روزهخوار شدهایم ـ هیچ! هیچ! اصلاً! فقط همانطور که آمدهام [و] هیچ چیزی با خودم نیاوردهام (بدون هیچ تقیُّدی و هیچ تعیُّنی)، همانطور هم بروم. اصلاً و ابداً! و فقط همین تنهایی برایم بماند! خدا [هم] گفت: «خیلی خوب! حالا به تو نشان میدهیم [تا] حالت جا بیاید! ببینیم چهکار میکنی؟!»
انقطاع از تعلقات، شرطِ رسیدن به مقامِ رضایِ الهی است
دیگر هیچ! اصلاً هیچ خبری! دارم پیش خدا میروم، هیچ چیزی ندارم! هیچ چیزی! ابداً! ابداً! بعد یکدفعه [با خودم] گفتم که: «یعنی خدا من را اینطور میپذیرد؟! اینطور قبول میکند؟!» بعد یکدفعه گفتم: «خدایا ما هیچ چیزی نداریم؛ [پس] خدایی تو کجا رفته؟! بیا مال ما همین [است] که داری میبینی! هیچ چیزی نداریم!» بعد یکدفعه خدا خداییاش را نشان داد! گفت: «تو [چیزی] نداری، [ولی] ما هستیم!» بله، سَرتاپا گناه و معصیت و زلاّت و خطا و فلان از ماست، ولی بالأخره ما خداییمان سر جایش هست.
[در] آنجا [و در] خیلی مواردی [که] برای انسان پیش میآید، انسان واقعاً میفهمد که فقط «او» است؛ [انسان] باید فقط به «او» دل ببندد [و] فقط باید دل را آنجا بگذارد [و] آنجا قرار بدهد.
تلمیذ: شعر دیگر معنا شد!
استاد: بله؛ یعنی کاملاً این معنا برای ما ملموس و مکشوف [شد].
تلمیذ: میشود یک بار دیگر مصرع دوم [را بخوانید]؟
تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهاییام *** تنها تو میخواهی مرا با اینهمه رسواییام آدم کاملاً این معنا را [میفهمد]. این قطع تعلقات اینها همهاش [باید اتفاق بیفتد] تا انسان به آن نقطه برسد.
حالات والدۀ آیتالله طهرانی در لحظات آخر عمر
مرحوم والدهمان ـ خدا رحمتشان کند ـ خیلی به من تعلّق داشت؛ مخصوصاً سالهای آخر [عمرشان]! من سرم درد میکرد، ایشان قلبش درد میکرد. وقتی جایی میرفتم، اصلاً به ایشان نمیگفتم؛ [چون] از وقتی که ایشان میشنید، تا وقتی که میآمدم، همهاش در اضطراب بود! لذا نمیگفتم. مثلاً [اگر] کربلا میرفتیم به ایشان نمیگفتیم؛ [چون] ایشان همهاش احساس اضطراب میکرد.
