جلسه ۱۵۳
5بعد نکتهای که در اینجا هست این است که ایشان (مرحوم علامه) میفرمودند که: امیر المؤومنین در آنجا این میبیند حقیقت نماز الان در کنارش خوابیده، واقعیت نماز، حقیقت نماز، آن معنا و مفهوم نماز، آن الان در کنارش است و آن حالی که باید در بر نمازش مقدمه بشود که به آن حال برسد و به آن مرتبهای از قرب و تجرد راه پیدا کند به تمام معنای الکلمه و به حقیقة الکلیه الان در کنارش است.، خب پس بنابراین دیگر چه غمی دارد از اینکه نماز او فوت بشود یا فوت نشود؟ آن الان تکلیفی که الان برای نماز است که بلند شو و نماز بخوان تا اینکه به آن حقیقت حقیقت ...21:30 برسیی و آن واقعیت را درک بکنی، این را بلند شو و الان آن واقعیت و آن حقیقت الان در اینجا نهفته است.
یک بار ازوقت مرحوم آقا در بیمارستان بودند برای کبدشان در بیمارستان مشهد بودند.1، در بیمارستان مشهد بودند مشهد، بعد ایشان من رفتم مشهد و اطلاع نداشتم، بعد آمدیم منزل و دیدیم ایشان منزل رنگشان زرد بود و همینطور خب بله به خاطر کبد و صفرا و انسدادین چیزه است.، خلاصه در بیمارستان بودند و تا اینکه مشخص بشود که این علتش چیست.، خب متوجه نشدند که علتش آیا انسداد است، آن مجرای بین صفرا و اثنی عشر است ـ آن که مجرای کلدوکی که میگویند. ، یا آن صفرا میآید در... اگر انسداد پیدا میکند صفرا برمیگردد صفرا در خود کبد و کبد هم میرود پخش میشود ـ و یا اینکه نه خود کبد است و انسدادی هم نیست.، دیگر مدتی آنجا بودند و بالاخره کارشان کشید به طتهران، آنجا نفهمیدند.
آمدند تهران طهران و آنجا هم فقط سونوگرافی ایشان نشان داد که انسداد بود، دو هفته هم بیمارستان بودند.
، هر چی بعد که ما رفتیم آنجا، بودیم، دیگر کاری هم نداشتیم تنها رفته بودیم، بعد دو سه روز یک بنده خدایی ـ هنوز هم در قید حیات است ـ آمده بود و گفت که من اینجا بمانم و اینجا . گفتم که نه من هستم اینجا هستم.، خلاصه گفت که حالا شما خوب والده و اینها را ندیدی. گفتم: اینها را فضای والده و حالشان، اتفاقاً من که آمدم آمدم آنها خیلی خوشحال هستند و چیز هستند که من اینجا هستم.، بعد آمد از در امام رضا وارد شد و گفت: شما که آمدید ـ حالا آقا هم خوابیدن ـ خب زیارت نکردید، به اصطلاح حالا زیارت هم بکنید. و این حرفها،ـ گفتم دیگر یک چیزی به اوش بگویم اصلا بفهمد با طلبه نمیتواند حرف بزند ـ گفتم: ما همیشه در حرم هستیم، آقا شما نگران خودت باش. آقا در همان حال غش غش زدند زیر خنده، . این هم رنگش قرمز شده گفتیم.... گفتم آقا ما همیشه در حرم هستیم شما نگران خودت باش.... آقا وقتی آن خندههاش را شروع کرد گفت: آسیدخب حاج محسن عیب ندارد، حالا برو مادرت را هم میبینی و یک امشبی را برو. چیز نکن، خب آقا به دادش رسیدند. و فلان،. [فرمودند] حرم هم که خب نرفتی و ـ سه چهار روزی بودم و حرم مشرف نشده بودم. ـ دیگر رفتیم حرم و بعد که فردا رفتیم دوباره میخواست بماند.، آقا دیگر فرمودند: نه آقا همان یک شب کافی است بندهزاده هستند.
- . روح مجرد، ص 211.

