جلسه ۱۵۳
8یک بنده خدایی که الان هم در قید حیات است خودش به من گفت:، که یک دفعه من جایی بودم یکی از همین شهرستانها، و اینها، گفت رفته بودم خدمت ایشان و راجع به این صحبتی شد قضیهای شد صحبتی پیش آمد و مطلب این بود که خلاصه اگر قرار بر این است که قدمی بخواهد برداشته بشود باید چند و چون و چرایی نباید باشد، با چون و چرا و فلان و این چیزها مسئله انسان به جایی نمیرسد.، من گفتم البته که ... مرحوم آقا، با یک بیان خیلی موؤدبانه نه اینکه حالا که، خلاصه حرف دأب من بر این بود که همیشه یک مطلبی را خودم به آنش برسم تا اینکه بتوانم به این نکته به اصطلاح چیز عمل کنم.
و خدا رحمت کند مرحوم فلان مرد خوبی بود وقتی که ما پیش ایشان بودیم گاهی ایشان به ما میگفتند که در مسائل اجتماعی اگر من آنطوری که باید و و شاید ممکن است بهآنش نرسم، شما اگر یک مطلبی را از نقطه نظر مسئأله اجتماعی درک میکنید به من بگویید؛ چون ممکن است من با توجه به فضایئی که دارم، با توجه به آن حال و هوایئی که دارم ممکن است نرسم به این مسأله و شما بهتر از من بفهمید یک قضیه اجتماعی را،. یعنی میخواست بگوید که در این مسائل مثلا حالا شاید شما هم بله، مثلا حالا شاید ما بهتر بفهمیم، ما مثلا آنطوری که حالا این چیزی که شما اصراری که دارید حالا در این حد مثلا.
گفت: آقا تا من این حرف را به ایشان زدم یک دفعه ایشان اصلا ورق را به کل برگرداند:، بله آقا! ما در تمام کارها خودمان هم گیر هستیم آقا، ! معلوم است که اینطور است، ما از کار دیروز خودمان خبر نداریم که درست است غلط است، ؟! باید چیز بکنیم اصلا انگار نه انگار که این یک آدمی است اصلا یک فهمی دارد، یک افقی دارد.، همچین ایشان جوری صحبت کرد که خودش را از افراد عادی هم پایینتر آاورد، چه برسد... که بله آقا ما گیر داریم، ما کجا این حرفها کجا، ! میگفت اصلا من یک دفعه گفتم: من چهی میخواستم چهی شد.، گفت: اصلا اینقدر خودم منقلب شدم که ما چه حرفی زدیم! ما، ما حالا چی چی میخواستیم، آن برایمان صد درجه هم آورد پایینتر، بابا اصلا باباجون خدا خیرت بدهد اصلا بلند شو برو پی کارت،. اصلا خبر داری کجا معلوم کار خود ما درست است، ؟ تو روی چه حسابی؟

