جلسه ۱۲۰
13استاد: چرا البته خب ببينيد احرام مراتبي دارد ديگر، در احرام هر شخصي خودش را وارد در اين حريم ميكند ولي تا چه قدر از بركات آن حريم بهرهمند ميشود آن ديگر به ميزان فهم و معرفت خود او برميگردد يكي ميآيد درِ باغ را باز ميكند وارد باغ ميشود همان كنار در ميايستد يكي تا آخر باغ ميرود همه جا را هم ميگردد و به خصوصيات و كيفيات و اينها همه اشراف و اطلاع پيدا ميكند از ميوهها استفاده ميكند خلاصه ديگر چيزي براي او باقي نميماند اين يك نحوه ورود است هر كسي كه وارد در نماز ميشود بالاخره آن حالت بين خود و بين پروردگار را نيت ميكند ولي خب خيلي ها نميفهمند كه چه جوري است قضيه مراتب بالا را نميفهمند ولي همين حالت خاص را كه نيت ميكنند خودشان را به يك رباط و عروسك نميبيند كه بلند شود از در وارد شود بگويد اللَه اكبر لذا ميگويد كه حرف نزن دارم نماز ميخوانم حالا هيچي نميفهمد به بچه ميگويد بچه را نگه دار سرو صدا نكند مُهرَم را ببرَد دارم نماز ميخوانم خب اين كه اين را ميگويد حالت خاصّ را احساس ميكند ولي همين قدر نه بيشتر ، اين يك نماز است خب همه چيز در نماز ميفهمد چرتكه و چك و سفته را در نماز ميكشد و امضا ميكند همۀ گمشدههايش را هم پيدا ميكند و نميدانم رتق و فتق ميكند تا ميگويد السلام عليكم؛ يك نماز هم هست كه گفتم به شما و توضيح هم دادم كه چه خبر است و آن هم يك نماز است.
در همين مدرسه فيضيه من نشستم مرحوم آقاي اراكي نماز ميخواندند ما شبها ميآمديم نماز مغرب و عشا را پشت سر ايشان ميخوانديم. آقاي اراكي! من خواستم بيايم به مرحوم آقا گفتم كه خب نماز چه کسی بروم؟ ايشان فرمودند: كه نماز آقاي اراكي برو ايشان چيز است و مرحوم آقاي انصاري هم رحمة اللَه عليه از آقاي اراكي تعريف ميكردند ما اين جا بوديم معمولا روزها ميآمدم و زيارت ميكردم و غروبها ميرفتم نماز میخواندم و ميرفتم مدرسه و بعضي شبها نشسته بوديم تابستانها ايشان بيرون نماز ميخواندند موقعي كه هوا سرد ميشد ميرفتند داخل در همان مسجد داخلِ آن زير، آن چيز هم درس ميدادند، درسشان هم آن جا بود ما ميرفتيم آن موقع در درس ايشان شركت ميكرديم ما هم در درس ايشان بوديم ولي هيچي نميفهميديم بله خلاصه ميرفتيم آن جا و خيلي نماز چيزي بود. بعد يك شب يكي نشسته بود بغل ما تشهد ميخواندیم دستش را ميزد در كمر ما را راست ميكند، بابا نمازت را بخوان! دوباره ما چيزمان ميشد ما هم دوباره ميگفتيم و اشهد أنّ محمّدًا عبدُه يكدفعه يك چيزي ميآمد اين مثل اين كه چشمش به كمر ما بود دوباره ميگفتيم السلام عليك ايها النبي دوباره همچنين ميخورد سه دفعه اين... بعد آخرش عصباني شده بود آقا ميداني در حال تشهد مستحب است گفتم آقا تو نماز ميخواني يا مأمور كمر بنده هستي كه چپ و راستش كني اين حرفها! [گفت:] آقا نميشود، گفتم تو نمازت را بخوان نمازت باطل است آن موقع ما كه با عمامه هم نبوديم بچه بوديم شانزده هفده ساله بوديم بله خلاصه يارو هي بله ميخواست ما را مستقيم كند اين هم يك نماز است ديگر! خب اين هم يك نماز است تازه خيلي هم دلش خوش است كه نماز خوانده پشت سر آقاي اراكي هم خوانده با اين وضعيت و اينها اين به اندازه ده شاهي قيمت ندارد آن نمازي كه اين در تشهد كمر ما را راست كند خب معلوم است از اول تكبيرة الاحرام تا حالا كجا بوده اين رفته تمام عالم و اينها را همه را سير كرده و نميدانم همه جا گردش كرده و آخر در تشهد به ما رسيده است.

