جلسه ۱۱۶
8چه مسألهاي در اینجا انجام ميشود؟ يك واقعيتي در نفس طرفين نسبت به اين مطلب پيدا ميشود. وقتیکه شخص ميگويد: أنکَحتُک لنَفسی، زن ميگويد: أنکَحتُک لنَفسی؛ اين واقعيت در دو طرف حاصل ميشود، يك برداشت خاصي نسبت به اين مسأله اينها ميبينند [که] بين اينها پيدا شد كه آن حالت قبل از اين نبود، ده ثانيۀ پيش نبود. قبلا صحبت ميكردند ما ميخواهيم با همديگر ازدواج كنيم، بَه بَه! بيا من تو را ميگيرم، اگر بداني براي تو چه ها ميكنم، نميدانم براي تو غذا ميپزم، ظرف ميشويم، كهنۀ تو را ميشويم، از اين چيزها! ـ ای بابا! اسم اينها را هم مرد گذاشتند! درست؟ ـ بيا! اين كارها را برايت ميكنم، آن كارها را برايت ميكنم، آن هم ميگويد: بله! بسيار خب، حتما اين ديگر ميآيد ما را سوار اسب سفيد ميكند. خب اين قبل از ازدواج بود، ولي همۀ اينها در عالم حرف بود، همۀ اينها با يك برداشت بود، درست؟ هنوز به پاي أنکَحتُک لنَفسی نيامده قضيه، هنوز به اینجا نرسيده، لذا ممكن است چه بشود؟ مسأله تغيير كند و اين برود پي كارش، آن هم برود پي كارش. ولي همينكه آمد رسيد؛ قولها، قرارها، شرطها، شروطها، صحبتها، همه انجام شد، هيچ مانع و رادعي براي اين پيوند نبود؛ اینجا ميآيند ميگويند: أنکَحتُک لنَفسی علي الصِّداق، همينكه ميگويد: أنکَحتُک، يكدفعه ميبيني حال عوض شد، اين حال عوض شد مال چيست؟
تا به حال شرط و شروط بود، تا حالا قرار و مدار بود، تا به حال صحبت و فلان و وعده و وعيد بود، همه وعدههاي سرخرمن كه به يكي از آن وعدهها عمل نميكند. فقط همين که خر از پل بگذرد و بزنيم زير همۀ وعدههاي خودمان! بعد هم كه آقاي فلان، شما كه آمدي تضمين كرديد اين آدم خوبي است، پس چرا اين اخلاقش اينطور است، رفتارش اينطور است، پس چرا زير حرفش زده است؟ اين هم تكليف ما است! خب اين قرارهايي كه تا به حال انجام ميشود، انجام ميشود، اينها همه در يك حالتِ ديگر است، اين طرف جوب است. وقتیکه ميگويد: أنکَحتُک يكدفعه ميبيند، نه آمد پايش را برداشت اين طرف جوب گذاشت، حالش نسبت به آن عوض شده، ديگر يكطور ديگر نگاهش ميكند. قبلا اينطوري اينطوري نگاهش ميكرد، حالا ديگر اخمهايش را باز ميكند تبسّم ميكند ـ إنشاءاللَه هميشه تبسّم باشد، نميدانم... ـ قبلا اين جوري نگاه ميكرد همچنين يكخرده ميرفت در فكر، چشمهايش اين طوري ميكرد، بالاخره ما نفهميديم چه ميخواهد بگويد، خلاصه بله يا نه؟ اين شكل درآورن و اين تغيير و [غیره] همه بخاطر اين است كه آن حقيقت بسیطة هنوز محقق نشده. لذا در مقام تردد به سر ميبرد، در مقام تَذَبذُب به سر ميبرد، گاهي شوق در او أكيد ميشود، گاهي يأس بر او غالب ميشود، گاهي به وعدهاي دلخوش ميكند، گاهي به وعيدي دل را خراش ميدهد و صورت خراش ميدهد و فغان برميآورد و آسمان را بر سر خود ميكوبد. اينها همه به خاطر چيست؟ اينها همه بخاطر عدم تحقق اين حقيقت بسیطه است.

