جلسه ۱۱۴
2من بعد از مرحوم آقا، اين را احساس كردم نميدانم ديگر آيا آنها تا جاي تهمت زدن هم جلو رفتند هر چه از دستشان برآمد انجام دادند. يعني برای من خيلي عجيب بود كه آخر حفظ مكتب تا كجا تا كجا آدم بايد؟ يكي نقل ميكرد كه ما در مجلسي مردها بوديم، ميگفت داشتم ميشنيدم كه يك نفر به دیگری ميگفت: براي حفظ ولايت هر دروغي خواستي بگو عيب ندارد. هر چه ميخواهي دروغ بگويي بگو، بعد هم ديدم يك حرفهايي راجع به من رفقاي خودمان دوستان خودمان آنهايي كه زنگ ميزدند دارند ميزنند. اين مسائل گذشت گفتيم علي اللَه هر چه ميخواهد باشد. آنچه كه باعث شد كه من توجه نكردم و همينطور ايستادم و به مسائل خيلي توجه نكردم همين توجهم به مسائل مستمره تاريخ بود كه اين چيزها غير مسبوق به سابقه نبوده است. از اول بود و براي همه بوده است. در يك روايت ميخواندم که: عمر يا يكي از اطرافيان او يك جسارت عجيبي به حضرت زهرا و اميرالمؤمنين كرده بود. حالا آن حضرت چه كار كند و چه بگويد؟ خيلي اميرالمؤمنين مظلوم بود واقعا خيلي مظلوم بود، بابا چيزهايي كه آنها ديدند ما يك صدم و يك هزارم آن را هم نميشنويم. چه كار كنيم ول كرديم و گذشتيم و ترتيب اثر هم اصلا نداديم.
ايشان هميشه به من میفرمودند كه: دهان مردم را تو نميتواني ببندي، كار خودت را انجام بده یک كسی خوشش ميآيد و یک كسي هم بدش ميآيد. بعد ايشان براي من تعريف میكردند كه ما كه به نجف رفتيم - اينها مسائلي است كه آدم بداند خوب است، براي خودش و زندگي خودش اينها اعتبار ميشود - ميفرمودند: پدر ما، يك نفر را كه اسمش را نميبرم مأمور كرده بود که هر ماه فلان مبلغ را براي آقاسيدمحمدحسين؛ به نجف بفرست. بله امتحانات خدا عجيب است و براي هر كسي امتحاناتي پيش ميآيد!! آن شخص چند ماه مبلغی را ميفرستاد و ما هم خيلي با قناعت زندگی ميكرديم – مرحوم آقا از آقايان شهريه نميگرفت، ملاحظات و مسائلي داشتند- يكدفعه ديديم آن مبلغی را که میفرستاد دیگر نيامد و ما در مضيقه قرار گرفتيم. خلاصه ماه دوم نيامد، ماه سوم نيامد سه ماه، ما هم كه شهريه نميگرفتيم، خلاصه معیشت خيلي تنگ شد و با مشكلاتي اين سه ماه گذشت در حالي كه ما آن شخص را يك آدم خيلي منضبطی ميدانستيم و از افرادي بود كه در بنا و تأسيس مسجد قائم اين فرد تأثير داشت، یعنی زمين مال او بود. - اينها همه عبرت است كه چطور آدم بايد در اين دنيا بيخود و بيجهت به كسي تهمت نزند حساب دارد، هميشه كلام را با تحقيق انسان انجام بدهد- بعد معلوم شد كه دو نفر از مخدرات و منتسبين رفتهاند پيش اين آقا كه تو چه نشستهاي داري براي فلاني به نجف پول ميفرستي؟ نجف کجا، درسِ چي!! اين سید به لبنان رفته و در آنجا يك ويلایی در كنار بيروت به آن دادهاند و با دوستانش در لبنان خبر نداري كه چه كساني را در خانه ميآورد حالا من آن تعبيراتي را سانسور كردم. اين هم گفته بود عجب! گفته بودند اين پولها را که به واسطه سيدرضاي خلخالي براي او به نجف ميفرستي، سیدرضا خلخالی هم به لبنان ميفرستد. و آقاسیدمحمدحسین الان آنجا هست. پول سهم امام را كجا ميفرستي داري چه ميكني؟ آن آقا هم گفته بود پس اگر اينطور است پس چرا پول بفرستم و دیگر قطع كرده بود. حالا اعتماد به دو نفر از افرادي كه نزديكترين افراد به انسان هستند آدم برايش وثوق و اعتماد پيدا نميشود. آدم بايد خودش تحقيق كند، يعني بايد نگاه كند که اصلاً به اين آدم ميآيد؟ اصلا به اين آدم ميآيد؟ آخر عقل هم خوب چيزي است، آقا بلند میشوند به كنار مديترانه میروند و به او ويلا میدهند!؟ آن هم از چه كساني که اطلاعات خوبي داشتند. اطلاعات ايشان هم اطلاعات سر به هوايي هم نبوده است چيزهايي كه ميگفتند، آنجا چطور است و چطور هست، انگار خودشان رفته بودند و ديده بودند که چه خبر است. شيطان است ديگر. ايشان ميگفتند: از ایران سه ماه پول برای ما نيامد، بعد از سه ماه يك قضيهای اتفاق افتاد - به طور اجمال در کتاب سر الفتوح1 مطالبی از این قبیل را آوردهام که مربوط به يكي از ارحام بود- که يك نفر به نجف آمد و از ما عذرخواهي كرد و گفتند حتي من تا گاراژ همراه او رفتم و اين كرامت ايشان را نشان ميدهد كه چقدر بزرگوار بودهاند. يك همچنين حرفهايي يك همچنين تهمتهايي و نه صرف تهمت بلکه به طور كلي مدتها زندگي ايشان دستخوش اين تهمت قرار گرفته بود. و ديگر ايشان از آن شخص پول را نپذيرفتند. آن شخص آمد و گفت من توبه كردم، غلط كردم آقاسيدمحمدحسين به خدا اينها به من اينطور گفتند. ایشان گفتند بسيار خوب ما بخشيديم. ايشان گفتند ديگر من از شما پول نمیگیرم و بگذاريد ما در همان حال خودمان باشيم. تا اينكه او هم به رحمت خدا رفت، یعنی همان شخص معروف به رحمت خدا رفت. و به نحو ديگري خدا جبران كرد. ايشان ميفرمودند خيلي مسأله سخت بود، خيلي قضايا بر ما سخت گذشت. گر چه مسأله به يك نحو ديگر شد ولي باز براي ما مشكلات همينطور بود تا قبل از اين آخري كه ما نجف بوديم؛ اواخر يك قدري بهتر شد. يك وقتي نقل ميكردند كه تو يك ساله بودي و شير نداشتي من پول اين كه براي تو شير بگيرم نداشتم. ميگفتند گريه ميكردي من از درس آمدم مادرت گفت كه اين شير ندارد هر چه ما اين جيبم را گشتم، آن جيبم را گشتم پول پيدا نميشد بعد گفتند كه حالا قندآب به او بدهيد بالاخره قندآب حدي دارد چقدر مگر قندآب بايستي به او داد. گفتند از خانه آمدم بيرون و دست حاج محمدصادق را گرفتم، ايشان آن موقع راه ميرفت آمدم بيرون و رفتیم و يك نفر را در نظر داشتم كه به او پول قرض داده بودم گفتم كه بروم در منزل او كه اگر به اصطلاح برايش ميسور است آن بگويد آقا اين پولی كه قرض داده بودی، آن هم هيچي نگفت و به روي خودش نياورد ما هم خداحافظي كرديم و يك نيم ساعت نشستيم و يك چايي خورديم و بيرون آمديم. گفتيم يا علي، اين را هم که به او پول داده بودیم، چايي به ما داد و مرخصمان كرد خودت ميداني قندآب براي اين غذا نميشود خلاصه ميگفتند آمدم منزل منزل سر كوچه بقال گفت: آقاسيدمحمدحسين كارت دارم يك نامه برايت از ايران آمده است نامه را گرفتم ديدم ده دينار در آن هست خدا رحمت كند مرحوم حاج آقا معين جدمان، او فرستاده بود. خلاصه ميگفتند از گریه تو به يك نوايي هم رسيديم. ده دينار آن موقع خيلي بود. ميگفتند نظير اين مسائل خيلي اتفاق ميافتاد. اين يكي بود.
- - سر الفتوح، ص 32.

