جلسه ۱۱۳
10يك قضيه ديشب نميدانم براي چه كسي گفتم در زندگاني سردار كابلي كتاب خوبي است اگر پيدا كرديد بخوانيد كتاب خوبي است مال كيوان صنيعي است. يك كتابي اخيرا درآمده نسب ما را كه از طرف مادر به شيخ مفيد ميرساند که نسب ما شيخ مفيد است حالا شيخ مفيد را خدا رحمت كند مرد بزرگي بود ولي خب نسب به آن ميرساند.
يك وقتي بود در همان سالهايي كه مرحوم آقا حيات داشتند يك زمستاني ايشان آمدند تهران كه من هم اتفاقاً آمده بودم تهران و با هم در همان منزل احمديه بوديم، شب زمستان سردي بود يكدفعه ايشان ساعت سه بعد از نيمه شب بلند شدند و ما هم در اتاق خوابيده بوديم و چراغ را روشن كردند و قشنگ و خوب، بعد يكدفعه گفتند بيداري آقا سید محسن؟ [عرض کردم:] بله بيدارشدم گفتند خب برو آب بزن به صورتت ديدم نخير كارمان درآمده است حالا بلند شوم بروم اتاق دیگر آمديم اين كتاب را دیدم یک کتاب دست ایشان است بعد معلوم شد يك مدتي اين چراغ روشن بوده من خواب بودم. [فرمودند] تا من نماز ميخوانم اين را بردار بخوان و ايشان شروع كردند به نماز و لابد ديدند كه ما از نماز به جايي نميرسيم اين زندگانی سردار كابلي بود پيش ايشان و داشتند ميخواندند حكايت اين بود كه كيوان صنيعي كه همين نويسنده كتاب است و شاگرد سردار كابلي بوده و سردار كابلي آدم بسيار معروفي بوده و عالم بسيار بزرگي در كرمانشاه بوده و فنون مختلفي هم داشته مرد پُري بوده است و آدم خوبي بوده است. و ميگفت يك روزي سردار كابلي به من گفت: كه در آن زماني كه من تازه آمده بودم به كرمانشاه در زمان شيخ اسداللَه بهبهاني كه همان جدّ مادري ما ميشد نوۀ وحيد بهبهاني شيخ اسداللَه كرمانشاهي پسر آخوند حاج ملامحمد علي بهبهاني پسر وحید بهبهانی كه از همين صوفيان و عرفا و اينها چند نفر را كشت و از اين حرفها، اتفاقا جالب بود ما پارسال به اتفاق برخي از رفقا و اينها رفتيم براي كرمانشاه آن جا ما را بردند يك اتاقي خيلي عكسها بود، عكسهاي علما و غير علما خيلي عكس بود آن جا صحبت اين شد كه ما يك جدي داشتيم كه اين صوفي كش بود هر چه از صوفي های بيچاره، اولياء خدا اينها را ميگرفت و راحت ميكشت مثل آب خوردن اينها را سر به نيست ميكرد يكي آن جا بود از این تعبير ما يك قدري مثل اين كه ملول شد حالا توقع داشت كه ما تعبير ديگري بياوريم! نخير كار خيلي بيجايي كرد و خدا پدرش را هم در ميآورد و اين حرفها نيست كه هر كسي را ببيني و بگيري بكشي! گفت جد شما است گفتم هر كه ميخواهد باشد حالا جدّ من اگر شمر درآمد بايد بگويم رحمت اللَه عليه؟ هر كسي هست به من چه مربوط است؟ كارش خلاف بوده است. بعدگفتيم اين كجاست؟ اين نگفت ولی همين طور من داشتم نگاه ميكردم من گفتم بیائید نگاه کنیم ببینیم پیدا میکنیم يكدفعه چشمم به يك شيخي افتاد گفتم به قيافۀ اين آدم كشي ميآيد نگاه كرديم ديديم محمدعلي است گفتم از ميان اين عكسها اين به قيافهاش ميآيد كه بله، خلاصه اهل اولياء خدا را كشتن اين چيز ميخواهد بله هر كسي نميتواند.

