جلسه ۱۱۲
2یکی از دوستان مرحوم آقای انصاری میگفت در زمان ایشان در تمام مدتی که من ارتباط داشتم ایشان یک بار به من نگفتند که این کار شما چیست؟ و من هم اتفاقا آمادگی این را داشتم که اگر ایشان بگویند نکن، انجام بدهم، مشکلی برای من نبود و خودم تعجب میکردم چطور اینهایی که میآیند نزد ایشان ریش دارند و یکی از ایشان مثل من نیست! میگفت با خودم تعجب میکردم و میدیدم ایشان همان جوری که با آنها حرف میزند با من حرف میزند همان طوری که با آنها میخندد با من میخندد، یعنی یک احساسی بکنم که بعد به خود بیایم و به فکر فرو بروم که قضیه چیست نه، چنین چیزی اصلا من احساس نکردم و حتی هر وقتی که میرفتم پیش ایشان هر دو یا سه ماه یک مرتبه، خیلی گرم و خوب و... هیچی عیبی در خودم نمیدیدم که حالا ایشان تغییر موضع بدهد، اینها روش اولیای خدا است، روش اولیای خدا است که چطور اینها با مردم معاشرت دارند، چطور با مردم ارتباط دارند، اینها را ما باید یاد بگیریم و رعایت کنیم، تا این که یک روز یکی از افراد رفته بود و به یکی گفته بود که فلانی برای چه میآید این جا؟ از همین فضولهایی که همه جا هستند، از این فضولها همه جا هستند، ماشاءاللَه کم هم نیستند، بله فضولها، فلانی برای چه میآید این جا؟ ایشان به گوششان رسیده بود طرف را صدا کرده و گفته بودند که این جا مسئول دارد، هنوز مسئولش زنده است و نیازی به نصیحت شما نیست، ببینید، فعلا نیازی به نصیحت شما نیست، خب این فضولها میآیند و جوّ درست میکنند، بابا طرف که نمرده هنوز، اینها ا فرادی هستند که فقط به پشم نگاه میکنند، به پشم و ظاهر و... این پشمش زیاد است پس مقربتر است، حالا شما نگاه کنید عین همین قضیه در بین ما ها وجود دارد.

