جلسه ۱۱۲
16یک وقت یکی از افراد بود خب از شاگردان مرحوم آقا بود و بعد یک مسائلی برای او پیدا شد و یک قضایا و شبهاتی و البته اینها بیجهت پیدا نمیشود که بگویید خدا ظالم است و دستش نبوده است بعضی وقتها آدم خودش یک چیزیش میشود و خلاصه جدا شد و بعد از مدتی دوباره نادم و پشیمان و غلط کردم و آمد. ایشان فرمودند خب حالا عیب ندارد بیاید بعد به ما فرمودند با او مثل رفیق عمل کنید. آن موقع قم بودیم بعد مشهد مشرف شدیم در همان زمان گفتم که آقا اینها که خب به این کیفیت هستند مثل اول میشوند؟ ایشان فرمودند هیهااااات! این کشی که به هیهات دادند هنوز در ذهن من است، هیهااااات دیگر مثل اولش نخواهد شد، نخواهد شد، بله خوب است میآید حال دارد، اظهار پشیمانی هم میکند، ولی آن چیزی که اول در او بود دیگر نیست، آن مایه و آن خمیر مایۀ اولی نیست، نیست دیگر، چکار کنیم؟ یقۀ خدا را بگیریم؟ چرا البته این هم بدانید افراد هم متفاوت هستند، بعضی عن علم، بعضی عن غیرعلم، آن عن غیرعلم آن اولی را از دست نمیدهد، ولی بعضیها نه، یک چیزیشان میشود، بعد دوباره برگشت و توبه و فلان که مرحوم آقا هم اشاره دارند در روح مجرد به آن دو نفر. عجیب این جا است که ما وقتی که در کربلا بودیم میدیدیم این میآید آقای حداد به او اکرام میکنند، تکریم میکنند، حالش را میپرسند، سرسفره مینشیند، روز تاسوعا یا عاشورا بود، آن جا بودند، ولی یک جور دیگر بود خلاصه، یک جور دیگر بود یک قسم دیگر بود، ایشان هم بیرون نمیکنند، بیرون نمیکنند کسی را، تو هم بیا مثل بقیه بیا اگر قرار باشه فیضی ببریم خب تو هم بیا، خودت میدانی، ولی مقصر بودی، فهمت را بکار میانداختی، مسائل را به کار میانداختی، بالاخره تو درس خوانده بودی، همه چیز که آخه نمیشود... آن وقت، وقتی که انسان خلاصه دل بدهد، میبیند نه اتفاقا حالا یک مسیری به وجود آمده است بد نیست این هم همراه آن برود، خب این که تو داری دل می دهی دیگر تمام شد، دادی دیگر، تو که دادی.

