جلسه ۱۰۸
7من قضیۀ مرحوم آقا را که در نظر میآورم یاد جریان میرزای شیرازی میافتم که ایشان بعد از شیخ انصاری مرجع شد و فحولِ درس و مجلس شیخ به مرجعیت ایشان حکم کردند. و بعد از مدتی در آن جا میرزا حبیب اللَه رشتی بود و آن هم حوزۀ درس خیلی قوی داشت میرزا حبیب اللَه رشتی خیلی مرد عالمی بود خودش میگفت و نقل میکرد این طرف و آن طرف که شیخ سه چیز داشت: یکی سیاست داشت که سیاست آن را به میرزا داد، دوم علم داشت که علمش را به من داد ـ چقدر خودش را قبول داشت! ـ و سوم تقوا داشت که تقوا را با خودش برد، خلاصه خیلی مرد عالمی بود یک مدتی گذشت و میرزای شیرازی دید شروع شد کم کم حرفهایی که تا بحال مانند سلام علیکم در کوچه و خیابان گرم و با صمیمیت بود، کمکم علیکم السلام و رحمه اللَه یکخرده غلیظ میشود و کمکم علیکم السلام و بعد حالا دیگر شاید تحاشی در برخورد هم باشد فهمید که خلاصه «رندان»، کار خودشان را کردهاند تا دید جریان به این جا دارد میرسد فلنگ را بست، فلنگ را بست و واقعا هم لابد مریض شده بود و از این مرضها خدا برای انسان گاهی میآورد.
بله! خدا رحمت کند مرحوم آقای گلپایگانی را ایشان یکدفعه مشهد مشرّف شده بودند ـ البته من همان جا که بودم میشنیدم بعضی دارند میگویند که آقا کی «تشریف» آوردند!، میگفتند آقا کی تشریف آوردند! نمیگفتند آقا کی مشرَّف شدند، میگفتند دیروز تشریف آوردند! ـ ولی خود آقای گلپایگانی ایشان آدم خوبی بود و آدم با نیتی بود. من به درسهای ایشان میرفتم و از آن صفا و کیفیت ایراد مطالب استفاده میکردم آدم خوش قلب و خوش نیتی بود و تا آن حدودی هم که تشخیص میداد صادق بود در مطالبش صدق داشت، صفا داشت و یکدفعه یک جریانی هم بین ما و ایشان اتفاق افتاد ـ ما که خیلی جسارت داریم ـ و ایشان خواستند ما را امر به معروف کنند ما هم که دیگر بی ادب و بی تربیت و گفتم خیلی متشکرم از این که بنده را نسبت به این ایراد و اشکال ملتفت کردید. یکدفعه رفته بودم پیش ایشان و سبیل من هم به این اندازه بود خیلی هم بلند نبود به این اندازه، لابد ایشان نمیخواستند بلندتر از این باشد و البته من به نظرم بلند نیامد مثل این که الان بلند نیست حالا شاید بعضی بگویند بلند است، بلند نبود، موقع رفتن دو یا سه نفر از تهران آمده بودند که بیایند وجوهات حساب کنند. یکی ریش داشت و دو تا ریش نداشتند، البته ریشش را تراشیده بودند نه این که ریش نداشته باشند. بعضی آقایان ریش ندارند و کوسه هستند، ولی آنها ریششان را تراشیده بودند، علی کل حال وجوهات است دیگر! وجوهات باید حساب شود! و پول چه ربطی به مو دارد؟! پول پول است! مو هم برای خودش مو است! باشد یا نباشد مسئله فرق میکند! از دو مقولۀ مختلف هستند! دو مقولۀ جدا هستند! یکی آمده بود پیش مرحوم آقا خواسته بود ـ در زمان شاه ـ وجوهات حساب کند ایشان فرمودند که خب از کجا به دست آوردهای؟ گفت فلان، گفتند این مال شما مشتبه است و بنده قبول نمیکنم، مبلغ هم خیلی زیاد بود، خیلی زیاد بود، یکدفعه گفت که آقا من رفتم در قم خدمت فلان آقا و این مطلب را نگفتند، با این که من توضیح دادم و حتی حاضر شدند نیمی از آن را به من بازگردانند، ایشان فرمودند که آقا بنده این کتابها را نخواندهام، آنچه که خواندهام همین است که به شما میگویم اولا این مال شما مشتبه است، شما ببرید به همان آقا بدهید، ثانیا بنده از اینهایی نیستم که نصف و ثلث آن را به شما پس بدهم بروید پیش همان آقا...، من عصبانی شدم صراحتاً گفتم آقا بلند شو برو بیرون!

