اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۱۰۷

0
فقه

احرام از محاذات میقات - بررسی ادله قائلین به جواز احرام از موازات میقات (5) - 24-03-1432

نسخه عربی

جلسه ۱۰۷

6
  • اگر کلام پیغمبر را که می‌شنیدند می‌رفتند روی آن فکر می‌کردند که این چه بوده و منظور چه بوده و باید چه کرد اگر این طور بودند یک لحظه شک نمی‌کردند در قضیۀ خلافت، برای ایشان یک ثانیه شک پیدا نمی‌شد، الان هم همین است، الان هم قضیه همان است، مسئله همان است، یک ظاهری درست می‌شود یک قضیه درست می‌شود تمام می‌شود، به به! نگاه کنید چه نورانی است، چه صفایی دارد، - شنیده‌ام که می‌گویم - چه صفایی دارد، چقدر نورانی است...، بابا رفته سفیدآب مالیده به سرش، این کِرِمها که کاری ندارد دیگر، کرم است سفید را سیاه می‌کند سیاه را سفید می‌کند، از اینها می‌مالند آقا می‌شود نورانی! دیگر تمام شد. قضیه و مسئله تمام می‌شود.

  • علی کل حال خیلی زیاد حاشیه رفتیم خیلی هم به صلاح نیست، این مسائل تاریخ خیلی عجیب است، تاریخ را انسان باید بخواند و بفهمد خیلی عجیب است در این قضیه حسان بن ثابت شما نگاه کنید. حسان بن ثابت یک انسانی ‌است که بلند می‌شود می‌‌آید در قضیه غدیر شعر می‌گوید شور او را برمی‌دارد حال و هوای او عوض می‌شود می‌بیند پیغمبر رفته نصب خلافت و ولایت کرده بلند می‌شود می‌آید شعر می‌گوید شعر بسیار قشنگ حسان شاعر مفلقی بود بسیار زبردست بود ولی حضرت با ظرافت خاصّی این را هم می‌گوید که تا مادامی‌که با ما هستی جبرائیل تو را یاری خواهد کرد این حرفهایی که تو داری می‌زنی این در حال و هوای حضور ما است که جبرائیل آمده و این مطالب را به تو القاء کرده ولی مواظب باش که کنار نروی. لذا حسان از آدمهای ترسو بود تا نگاه کرد دید از دور علی رفتند دور ابوبکر جمع شدند دو تا تهدید این طرف و آن طرف که شد دستها را بالا برد و گفت ما تسلیم هستیم! بلند شد رفت در دستگاه خلفا و امیرالمؤمنین را رها کرد و شعرهایش یادش رفت گفتم آدم آلزایمر می‌گیرد. بدبخت آلزایمر گرفته بود که دو ماه پیش چه شعرهایی برای امیرالمؤمنین گفته بود این آلزایمر آلزایمری است که درمان ندارد. این است که آدم یادش می‌رود که چه بوده و چه وضعیتی داشته است. خب ما همین را می‌دیدیم و همین را مشاهده کردیم و تجربه کردیم که چطور افراد در همان زمان بزرگان می‌آ‌مدند و می‌نشستند و گریه می‌کردند و پای صحبت بزرگان گریه می‌کردند و واقعا هم شاید حالشان هم تغییر پیدا میکرد و منقلب می‌شد ولی همۀ اینها در یک درجه بوده است در یک نحوه. این حالات آنها را نبرد بالا عمق نداد. این‌گونه نبود به قلب ایشان عمق بدهد فقط در همان مرتبه می‌ماندند. قرار نیست که هر شخصی تا قیامت زنده بماند بالاخره دنیا دنیای امتحان است. پیغمبر رفت، ائمه رفتند بقیه هم باید بروند، وقتی که می‌روند آن که خودش است می‌آید بالا، آن که تا حالا در یک سطح بود او از بین می‌رود، آن که خودش است می‌آید رو، خودش درآورده، خودش کسب کرده، خودش به خودش عمق داده، به خودش معرفت داده است، چون دیگر ظواهر نیست وقتی ظواهر نشد آن وقت دیگر می‌افتد هر کسی در هر حالی که دارد هر کسی که در هر رتبه که دارد می‌رود در همان جا قرار می‌گیرد و روی همان پله می‌ایستد، روی همان درجه که جایگاه خودش را در این مدت درست کرده است و ترسیم کرده است می‌رود در آن جا قرار می‌گیرد.