جلسه ۱۰۷
3یک وقتی من در یک جایی بودم یکی از همین قوم و خویشهای ما میخواست بیاید دیدن مرحوم پدرمان در آن موقع که ایشان مریض بودند، من از منزل بیرون آمدم دیدم که ایشان دارد به اتفاق خانواده میآید که وارد کوچه میشود که بیاید منزل و مرحوم پدرمان هم با بچههای او محرم بود و حرکاتی من از دور از ایشان دیدم، یک حرکات بچهگانه، مثلا دستهایش را یک جور میکرد و توام با خنده و ... که برای من خیلی عجیب بود آخر آدم با ریش سفید عین یک بچه هفت ساله و ده ساله جست و خیز دارد؟ میپرد بالا و پایین؟ همین که چشمش به ما افتاد یک دفعه دیدیم شقّ و رقّ و دقّ! سر پایین آمد و دیگر دستهایش چسبید به پا و قدمها خیلی به شمارش و خیلی آرام، مطمئن آرام، آرام، آمد و آمد تا این که گفت سلام علیکم و حرف عین را بسیار غلیظ از مخرج اداء کرد، و من هم گفتم و علیکم السلام این دفعه من هم عین آن را یکخرده غلیظ اداء کردم به مصداق آیه شریفه وَ إِذٰا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا أَوْ رُدُّوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً ﴿النساء، 86﴾ بعد گفتم بفرمایید بالا. خب حالات ایشان دستم بود. گفتم که ابوی مریض هستند بفرمایید، من بروم برای شما چای بیاورم البته عجله داشتم که بروم جایی به یکی گفتم برای ایشان چایی ببرید من چون کار داشتم رفتم. وقتی شخصی یک همچنین مسئله را میبیند میفهمد این شخصیت ثابتی ندارد. جزء شخصیتهای متغیر است و ظاهر با درون تفاوت دارد و عجیب است انسان در این دنیا فقط یک عمر هنرپیشه باشد. یک عمر هنرپیشه، یک عمر مردم سردرنیاورند که در درون او چه خبر است، البته خدا مواردی پیش میآورد که مسئله روشن میشود همیشه آفتاب پشت ابر نمیماند مسئله روشن میشود، یک عمر هنرپیشه یک عمر چه و چه... عجیب است.

