جلسه ۱۰۶
9ما یک حج رفتیم اغلب شبهایی که در مکه بودم من در خیابان میخوابیدم نمیرفتم در هتل چند نفر بودیم چند سال پیش بود همه میرفتند هتل من میگفتم نه من همین جا خوشم میآید میخوابیدیم با همین سیاهها و سفیدها با این زردها با این خلاصه کنارمان بودند نبودند گاهی اوقات هم میآمدند از این موتورها و بالای سرمان بلند میشدیم میرفتیم یک جای دیگر شروع میکردم به خوابیدن چند روز یا چند شب بیشتر که دیگر آن هم احساس کردم شاید برای حالم مضر باشد نرفتم بخوابم در همین سنگ فرشهای بیرون مسجدالحرام گرفتیم خوابیدیم کنار خیابان خوابیدیم یک وقتی میبینی کنار مغازه مردم میآمدند میرفتند از مکه که راه افتادیم رفتیم به منی و عرفات و مشعر تمام این چهار یا پنج روز ما سرمان زیر چادر نبود سرما زیر چادر نرفت و آن حج تا الان مانندش بر من نیامده است لذتی که ما از این حج بردیم بخصوص در منی که حکایاتی بود اصلا تا به حال خیلی خب چه شد مردیم آسمان خراب شد حتما بایستی فرض کنید که خیمه باشد حتما با یست فلان نه میخوابیدیم و خیلی خوب خیلی عالی گاهی اوقات میدیدیم یکی این طرف ما خوابیده یکی آن طرف ما خوابیده است خب خیلی بهتر میشد خیلی خب زیر آسمان قشنگ برای خودمان، بیرونت میکنند خب برو در خیابان بگیر بخواب یعنی این قدر دو روز دنیا مهم است که انسان خودش را برای این دو روز فدا کند؟ متوجه هستید چه میخواهم بگویم؟ خودش را برای این دو روز فدا کند فدا کردی دیگر فدا، تو این بودی تو همان بودی که از بیست متری من را میدیدی میپریدی و ما را در بغل همچنین فشار میدادی و نمیدانم چه این رسید به این جا که بعد هم بیای نه بابا فلانی را ولش کن اعتنایش نکنید فلان نکنید.

