جلسه ۱۰۶
6آن الزام موجب این مسئله میشود که مکلف خود را در عهده و رقیّت تکلیف احساس کند و برای خروج از عهده و ذمّه ا قدام به آن عمل خارجی کند آن عمل خارجی چیزی نیست مسئلهای نیست آن چه که هست فقط صرف آن قلادّهای است که شا رع بر گردن بنده است برای اتیان به ما فیه رضی اللَه حالا یک وقتی ما فیه رضی اللَه مشخص و روشن است خب صلاة ظهر عندالزوال اتیان ما فیه رضی اللَه است و امثال ذلک آن قضیه است سوال بنده این است چه فرقی است در مورد اشتغال تکلیف و در مورد آن بین اشتغال قطعی واضح خارجی و بین اشتغالی که تعلق گرفته است به دوران بین دو تکلیف خارجی چه فرق است در این جا چه تفاوتی میکند؟
وقتی که شما از منزل بیرون میآیید و شک دارید که مولا به شما گفته پرتغال یا نارنگی بخر آیا صرف شک شما باعث میشود که اصلا قاعده برائت است ولش کن برو دیگر حالا که من شک دارم چشم مولا درآید میخواست در کاغذ بنویسد درشت با خط نستعلیق این را به من بدهد بنده هم به پیشانی بچسبانم تا این که وقتی میروم زبانم هم درنیاید آن میوه فروش از این پیشانی من بفهمد بالای آن نوشته پرتغال یا این که نوشته نارنگی.
مثل همان بنده خدایی که بله دیگر آلزایمر گرفته بود و فلان خانهاش یادش رفته بود از بزرگان نجف بود نقل میکنند خدا نیاورد برای انسان حالا میخواهد هم بیاورد بیاورد چکار کنیم آن مرحوم حاج میرزا حبیب اللَه ما خیال میکنیم آلزایمر نداریم ولی همه ما داریم از بزرگ تا کوچکمان همه آلزایمر داریم آلزایمر فقط این نیست که انسان اسم خودش یادش برود آلزایمر به این است که انسان تعهداتش را فراموش کند آلزایمر به این است که انسان احقاق حق را فراموش کند آلزایمر به این است که حرمت ظلم را فراموش کند اینها بله آلزایمر به این است که انسان بله آن باورهایی را که یک وقت داشته است آن باورها را فراموش کند اینها همه آلزایمر است دیگر، این آلزایمر را خدا برای ما نیاورد، آن فراموشی چیزی نیست. این که عرض کردم خدا نیاورد این آلزایمر است آلزایمر انسان دیگر صداقت را فراموش کند یک وقتی آدم صادق است میگویند آقا ما با فلانی بودیم این جوری نبود حالش این جوری نبود خصوصیاتش این جوری نبود میگفت مینشست خاکی بود یک مطلبی را میگفتیم میپذیرفت فکر میکرد گوش میداد الان انگار نه انگار به کتش میرود صد تا هزار تا میآیند با آدم حرف میزنند آدم چه میگوید مرغ یک پا دارد آن هم یک پا دارد فلان این حرفها این ها همه چیست این ها همه آلزایمر است این آلزایمر درد بی درمان است این آلزایمر گرفتن سقوط و اسقاط است و إلاّ آن آلزایمر بیچاره چیزی نیست. این بنده خدا خانهاش را فراموش میکرد بعد یک ذغال دست گرفته بود میآمد سرکوچه علامت میزد که این جا کوچه ما است حرم که میخواهد برود خب حرم گنبد دارد فلان دارد چشمش دارد میبیند وقتی برمیگشت میایستاد شک میکرد عجیب است نقل میکنند شک میکرد که این ضربدر را من زدم یا یکی دیگر زده است!! همین طور میایستاد فکر میکرد تا این که یک بیچارهای میآمد دستش را میگرفت میبرد در منزل میگفت فرض کنید که این خانه است یک همچنین چیزهایی نقل میکنند حالا این چه کسی بود این کسی بود که در بحث مقدمه واجب چهار ماه صحبت کرد که مقدِمه درست است یا مقدَمه، این او بود.

