اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۱۰۶

0
فقه

احرام از محاذات میقات - بررسی ادله قائلین به جواز احرام از موازات میقات (4) - 23-03-1432

جلسه ۱۰۶

12
  • به یاد مطلب مرحوم آقا افتادم که یک روز در بیمارستان بودیم بیمارستان لبافی نژاد ایشان چشمشان راعمل کرده بودند گفتند آقا سیدمحسن من دیشب یک خواب دیدم گفتم خیر است انشااللَه حالا ما هر وقت به ایشان می‌گفتیم خیر است می‌خندیدند گفتند بله بله خیر است گفتم خیر است آقا انشااللَه گفتند که دیشب ما خواب دیدیم که بله در یک جایی هستیم یک بیابانی است و من حرکت کردم به سوی مسیری که برای من تعیین شده بود داشتم حرکت می‌کردم انگار باید این بیابان را عبور کردم حرکت کنم بروم و یک تونلی است این تونل، تونل دنیای من بوده است بعد از آن که از بیابان رد شدم به این تونل رسیدم و باید از این تونل رد شوم نگاه کردم دیدم چه تونل بزرگی است یعنی از قدّ‌من هم این تونل ارتفاعش بیشتر است قطر این از قدّ من هم بیشتر است و چند متر هم بیشتر نیست عبارت ایشان این بود که چند متر بیشتر نبود ده بیست متری فرض کنید که بیشتر نبود پیدا بود آن طرف که مثلا از این جا نگاه می‌کردی داخل تونل پیدا بود در کنار این تونل یک تونل دیگری بود بسیار طویل که من نتوانستم آخرش را ببینم اینها همه در آن نکته است و قطر آن تونل این قدر است با دست اشاره کرد قطر آن تونل این قدر است و یک نفر در کنار آن ایستاده بود آن قبل از من آمده بود که از این تونل رد شود یک آدم فرض کنید که با این شکل و شمایل و ابعاد خب از این تونل که نمی‌تواند رد شود می‌گفتند که این هی سرش را در این و باید هم رد شود این تونلی است که باید رد شود سرش را هی می‌کرد در این تونل سر و کله و این پیشانی هم به این تونل نمی‌رفت حالا سرش برود اینها را چکار کند می‌گویند کله گاو در خمره گیر کرده بود خمره را بلند کرده بود و چیز کرده بود مثنوی دارد یک قضیه بله گاو و خمره و این چیزها بود می‌گفتند این بنده خدا لابد از دوستان ایشان بوده می‌گفت این سرش را در این تونل هی می‌خواست رد کند نمی‌شد فشار می‌داد رنگش قرمز می‌شد عرق می‌ریخت کلافه می‌شد دست برمی‌داشت دوباره فشار می‌داد همین طور رنگش هی قرمز می‌شد همین طور هی عرق می‌ریخت و می‌با یست برود رو کرد به من گفت آقاسیدمحمد حسین وضع ما را می‌بینی وضع حال و هوای ما را می‌بینی گفتم بله می‌بینم یادت رفته شما که چندمرتبه من به شما نصیحت کردم که باری را که نمی‌توانی برداری برندار و شما به حرف من عمل نکردی، بعد گفت که همین؟ گفتم همین خداحافظ شما من باید بروم گفت ما حرکت کردیم وارد تونل شدیم و یک چند متری هم بیشتر فاصله نبود و درآمدیم رفتیم آن طرف، اینها آ‌لزایمر است جان من، آلزایمر این است که انسان یادش برود آن چه را که خودش یک وقتی به دیگران می‌گفت این را یادش برود حالا هر چه به خودش می‌گویند برو بابا من را نصحیت می‌کنی یکی باید بیاید تو را نصیحت کند من خودم این حرفها را به خیلی ‌ها زدم به خیلی از مردم گفتم این جا آلزایمر واقعی این است.