اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۱۰۶

0
فقه

احرام از محاذات میقات - بررسی ادله قائلین به جواز احرام از موازات میقات (4) - 23-03-1432

نسخه عربی

جلسه ۱۰۶

11
  • این مراقبه‌ای را که بزرگان فرمودند برای این است این که گفتند هر ساعت مواظب مراقبه‌ات باش برای این است که یک روز نیاید به یک جایی که بسته و قفل می‌شویم و دیگر افراد عادی که سهل است اگر امام زمان هم بیاید قبول نمی‌کنیم؛ یعنی می‌رود در یک فازی که مگر نیستند بعضیها مگر نمی‌گویند بعضی که اگر امام زمان هم بگوید ما قبول نمی‌کنیم حرف این است اگر امام سجاد یکی از اینها برداشته بود در یکی از حرفهایش گفته بود ـ یک آدم دیوانه احمقی ـ که اگر امام سجاد هم بگوید ما باز قبول نمی‌کینم این همین است این همین ‌آدمی‌است که ختم اللَه علی قلوبهم است حالا گرچه بیاید دعا هم بخواند گرچه بیاید شعر هم بخواند گرچه بیاید روضه هم بخواند دل شعر نمی‌خواند گل است که شعر می‌خواند گل است که دارد دعای افتتاح می‌خواند گل است که دارد دعای ابوحمزه می‌خواند گل است دل نیست. فعلا این مقدار بحث فقهی و اصولی کافی است دیگر اینها مباحث اصولی است اصولی است اینها نه اصولی آقایان است آن اصولی خیلی روی آن چیز نداریم اصولی این است، اصولی این است که انسان بیاید مروت خودش را از دست بدهد انصافش را از دست بدهد بخاطر دو روز دنیا به خاطر دو روز قیام بر امارت و صدارت و رقاب مردم خودش را از بین ببرد و فانی کند. 

  • چند شب پیش یک بنده خدایی بود این جوان صافی است خیلی صاف در این مسائل خیلی صاف است آمده بود هی می‌خندید چندی پیش بود می‌خندید می‌گفت آقا من یک خواب دیدم خنده‌ام گرفته است حالا خوابش بی‌حساب هم نبود ولی چون خودش در این مایه‌ها نبود خیال می‌کرد خوابش کشک است می‌گفت آن را به شما بگویم و هی می‌خندید گفت انشاءاللَه خیر است می‌گفت یک بنده خدایی را در خواب دیدیم که مریض و رنجور است دارد می‌میرد و دستش را گرفته‌اند یکی این و یکی آن و در یک مجلسی است و آمده پیش شما و لباس ندارد و آمده و می‌گوید آقا چکار کنم از بین رفتم؟ چرا به داد من نمی‌رسی؟ خب چکار کنم همین طور می‌گفت دستش می‌لرزید شما هم به او می‌خندیدی و می‌گفتی من که گفتم نکن آقا جان، من که به تو گفتم نکن بعد آن جوان هی می‌خندید می‌گفت آقا ببین ما چه چیزها می‌بینیم گفتم آره بابا خوابها را ولش کن گفت ما چه چیزها می‌بینیم خودش هم می‌خندید گفتم اعتنا نکن به اینها.