جلسه ۱۰۱
13چندی پیش بود، در آن شب راجع به این که انسان باید ببیند که دستور چیست؟ سر خود عمل نکند، صحبت کردیم، یک روز معروف کرخی که بوّاب خانۀ امام رضا علیه السلام بود و ایشان به کمال رسید و این طور که نقل میکنند در فشاری که در مرو آوردند، مردم در روز عید فطری بوده که فشار آوردند بیایند منزل، این معروف در کنار در ایستاده بود و حالا چه قضیه پیش آمد که او بین در و دیوار و چار چوب گیر کرد و استخوانهای سینه او در آن جا شکست و بعد همین سبب فوت او شد ـ بعضی میگویند این قضیه بیاساس است چون معروف در بغداد دفن شده است ولی من میگویم نه این هیچ منافاتی ندارد که این قضیه برای او پیدا شد و بعدا در طول مدت این سبب فوت او شد. لازم نبوده که همان موقع فوت کند بلکه بعد از شهادت امام رضا آمد به بغداد و در بغداد فوت کرد این منافاتی ندارد این علت شروع شد تا این که منجر به فوت ایشان شد ـ این معروف یک روز روزه بود و روزه او مستحب بود در حال عبور دید سقایی آب آورده و دارد آب را میفروشد این مشک را از دجله پر کرده و آورده و حالا میخواهد دیگران را در خرید آب ترغیب کند، گفت هر کسی بیاید از این مشک ما بخورد خدا پدرش را بیامرزد و دعا میکنیم! این هم بلند شد و رفت گفت آقا یک پیاله هم به ما بده به او گفتند مگر تو روزه نبودی؟ گفت من دیدم این دارد دعا میکند خدا هم دعای بنده مؤمن را مستجاب میکند ما هم رفتیم روزه را خوردیم!
ببینید این منظور بنده است درگیر روزه نباید باشیم معروف آدم زرنگی بود، رند بود درگیر نبود این الان نگاه میکند میبیند نفسش میخواهد روزه بگیرد روزۀ مستحبی بگیرد و امتثال طاعت و امتثال استحباب کند خدا چقدر به او ثواب میدهد؟ فرض کنید که ده تومان ولی آن سقاء در آن جا دعا میکند چقدر خدا او را بالا میبرد؟ به اندازۀ یک میلیون! معلوم است که یک میلیون خیلی بیشتر به کار آدم میآید روزه را بگذار کنار در ضمن برویم نهاری هم بخوریم، هم رفته افطار کرده و هم ثواب برده. در حالی که ما میبینم تفکر ما عکس است آقا روزه مستحب مستحب این خیلی ثواب دارد و این بنده دارد ضَمَأ تجربه میکند عناء را دارد تجربه میکند، عطش و جوع را دارد متحمل میشود و به همین مقدار تحملش اجر میبرد ما نمیگوییم اجر نمیبرد اما آن راه را میانبر میرود خودش را درگیر نمیکند! اگر به این مشکی و سقایی برخورد نمیکرد روزه هم تا غروب داشت بر همان جری بر استحباب روزه آن هم بود و این درست هم بود، ولی یکدفعه خدا یک سقایی را سر راهش میگذارد و از این چیزها برای آدم پیدا میشود، مثلا فرض کنید که آدم میرود یک جایی مثل منزل رفیقش فرض کنید که آن رفیق هم چایی میآورد او میگوید من روزه هستم میبیند رفیقش ناراحت نمیشود بخورد یا نخورد یکی است آدم آن جا روزه را میگیرد، یک وقتی میرود یک جا میبیند که اگر نخورد او ناراحت میشود در این وقت او صدایش درمیآید تا چایی میآورد میگوید قند را هم بیاور ببینیم!

