جلسه ۸۳
8یکی دیگر از دوستان او میگفت یکی از افرادی که در بازار بودند و کار میکردند آن موقع در بازار تهران او نقل کرد یک شخصی خودش دیده بود این را و آمده بود و هر سال حج انجام داد میگفت بابا چرا این قدر حج انجام میدهد میگفت قضیه من این است که حج بر من واجب شده بود و نرفتم و مبتلا به سکته شدم در موقع مردن دیدم زن و بچههای من دارند تو سرشان میزنند و آن ملائکه آمدند و خلاصه به من گفتند که جان تو را بر نحلۀ اسلام نمیگیریم یا یهودیت را انتخاب کن یا نصرانیت را و من گفتم هیچ کدام را انتخاب نمیکنم این حالا باز که خوب چیزتر بود با وضعیتش بهتر از او بود میگفت هر چه گفتند گفتم من انتخاب نمیکنم میگفتند تو حج انجام ندادی و چیز نیستی تا بالاخره مثل اینکه توسط شفاعت حضرت زهرا چون منزلش روضه داشته فاطمیه میگذاشته و... به واسطۀ شفاعت حضرت فرمودند به این چند سال مهلت بدهید که برود ومن دوباره برگشتم و برگشتم و حالا هر سال میروم یعنی به هر جان کندنی نه تنها آن سال رفتم و حج را انجام دادم بلکه هر سال هم میروم .
یک مورد دیگری بود یکی از بستگان ما نقل میکرد که از آنها خودش یک چیزی دارد او خودش میگفت الان مُعَمّم است الان سنش حدود هفتاد سال است میگفت من خودم بالای جنازهای بودم، خود من بالای جنازهای بودم که در هنگام وفات او هی تکرار میکرد یهودیا نصرانیا یهودی نصرانی هی داشت این را میگفت چیز نبود نمیدانم چیز نبود شاعر نبود هی داشت بین این دو جمله را چیز میکرد بعد هم رفت دیگر فوت کرد. یعنی الان هم این شخص ناقل الان هست از معاریف است یعنی از افراد معروف و مشهور است خود او برای من نقل کرد که من در احتضار یک شخصی بودم که این هم حج را انجام نداده بود.

