جلسه ۶۸
6در یک زمانی بیست وهشت ساعت جایتان خالی بنده خوابیدم بیست وهشت ساعت یعنی یک قضیه جالبی بود من مدتها در ذهنم بود البته گفتم آن وقت علتش این بود که من راجع به این قضیه اصحاب کهف در ذهنم شبهه و مشکلی بود که این اختلاف چه طور این ها بعد از این که متنبه شدند و به اصطلاح زنده شدند چه طور درک موقعیت برایشان نبود؟ چه میشود تا انسان به موقعیت جدید آشنا نباشد همان موقعیت قدیمی که در حافظهاش با آن موقعیت قدیم این به خواب و موت رفته با همان درک قدیم دوباره زنده میشود این برای من مشکل بود که آن زمانها با حسابهای من نمیساخت این چطوری میشود هیچی آقا خدا برای ما این را پیش آورد منتهی آن سیصدسال بود مال ما سیصد سال نبود بیستوهشت ساعت بود فرقی نمیکند که بیست و هشت ساعت باشد یا پنجاه ساعت ازاین جهت تفاوت ندارد جالب این جا بود که وقتی من بعد از بیستوهشت ساعت یعنی در این مدت حتی یک ثانیه هم من سراغ ندارم که در آن یک ثانیه چشمم را باز کرده باشم و بعد دوباره بسته باشم یعنی یک خواب مطلق و بعد از بیستوهشت ساعت که ما از خواب بلند شدیم انگار الان بلند شدیم خب برویم غذایمان را بخوریم، رفتم دیدم اه آشپزخانه سیاه است غذایی که ما گذاشته بودیم آب گوشت بود مجرد بودیم (خوشا به حال آن موقع، البته نه آنموقع مجرد نبودیم، خوشا به حال قبل از آن موقع خوشا به حال آن زمانها) تنها بودم چرا این این جور است حالا رفتم به مغازه روزنامهفروشی میگویم چرا روزنامه فردا را امروز آوردهای؟ یارو یک نگاه کرد گفت حاجآقا امروز چهارشنبه است، گفتم چرا روزنامه چهارشنبه است، حتما مثلا فردا تعطیل است روزنامه فردا را امروز چاپ کرده اند، حالا دارم برای خودم توجیه میکنم دیدم نگاه نگاه میکند. رفتم سراغ بعدی یعنی این قضیه اصحاب کهفی که در تلویزیون نشان میدادند من دقیقا این ها را در خودم تجربه کردم دقیقا عین او مثلا یارو چنان نگاه میکند اه درخت که این جا بود چرا الان نیست به هیچ وجه یعنی تا فرض کنید یک ده دقیقهای شد که ما هنوز معلق بین زمین و آسمان بودیم تا خوب مستقر بشویم و به قول شماها Stable بشویم قبل از این که متعادل بشویم هنوز معلق داشتیم میزدیم یک ده دقیقهای طول کشید که ما این موقعیت خودمان را بازیابیم، تازه یک دفعه قضیه برایم کشف شد که عجب این طور بوده من هم دیشب ملاقات داشتم قرار بود دیدن یکی از این آقایان بروم از تهران آمده بودند از طرف مرحوم آقا آمده بودند قرار بود بروم کار داشتم، دیدم ای وای چرا این قضیه فوت شده دوباره تماس گرفتیم البته نگفتیم قضیه ما قضیه اصحاب کهف شده گفتم به ما می خندد البته نمیدانم بخندد یا نخندد.

