جلسه ۶۶
10این جاست که همه در باب واجب مطلق و مشروط گیر میافتند و همین علت است که مرحوم صاحب فصول را ملزم به ایجاد فرع سومی در باب واجباتی که آن واجبات مشروط به زمان هستند و نتوانسته است آن زمان را قید برای قرار بدهد بلکه ظرف برای واجب قرار میدهد و قائل به واجب معلق شده. دغدغه مرحوم صاحب فصول برای ایجاد شق سوم از واجب مطلق و مشروط به واجب معلق این نکته بوده که ایشان لحاظ کرده است که ما یک واجب هایی را داریم که این واجب زمان شرط و قید برای وجوب نیست فقط ظرف زمان است اکرم زیدا لیلةالخمیس قید برای آن اصل اکرام و وجوب نیست که اگر لیلةالخمیس نباشد پس بنابراین اکرام نیست، آن اصل ملاک الان منتفی منتفی است تا لیلهالخمس، لیلةالخمیس یک دفعه ملاک درست شد الان هیچ خبری نیست هزاردفعه مولا هر روز بگوید اکرم زیدا لیلةالخمیس فایدهای ندارد اگر پنج دقیقه قبل از لیلةالخمیس هم مولا بگوید اکرم زیدا بابا پنج دقیقه بعد باز فایده ندارد میگوییم لیلةالخمیس در این جا قید برای وجوب است و تا قید نیامده وجوب هم نیست بیخود هم زحمت نکش همین طوری یک نوار هم پر کنی اکرم زیدا لیلةالخمیس کاری به تو نداریم در حالی که عرف این طوری نیست گریبان آدم را میگیرد باید از صبحش که هیچ از چند روز قبلش دنبال تهیه مقدمات میرفتی این حرفها نیست وقتی که الان در عرف میگویند اکرم زیدا لیلةالخمیس شما همین طوری دست روی دست میگذاری لیلةالخمیس که امشب است شما همینطوری دست روی دست میگذارید تا این که لیلةالخمیس بیاید وقتی شب لیلةالخمیس شد آن موقع سراغ دعوتکنندهها میروی و به آنها تلفن میکنی؟
ما یک دفعه خانه خالهمان بودیم کوچک بودیم این میخواست قوم و خویشها را یک اطعامی بکند، ما رفتیم خوشحال خب مرحوم آقا نبودند کربلا رفته بودند ما هم دیگر وقتی ایشان نبودند این طرف و آن طرف خانه پدربزرگ... و کیف میکردیم این خالهمان هم به شوهرش گفته بود خدا بیامرزد خالهمان هنوز زنده است ولی شوهرش فوت کرده گفته بود این قوم وخویشها را دعوت کن آن هم به یکی گفته بود تو به همه تلفن کن ولی او یک دانه تلفن هم نزده بود، این خاله بیچاره ما برداشته بود برای پنجاه نفر غذا درست کرده بود قشنگ یادم هست خورشت قرمهسبزی هم بود خوب یادم هست این همین طوری توی حال راه میرفت و به شوهرش فحش میداد. آخر این طوری مهمان دعوت میکنند؟ برداشتی به این گفتی آن هم یک آدمی که خودش حرف یک ساعت پیشش یادش میرفت به یک چنین آدمی برداشته بود گفته بود، او هم گفته بود بله [همه را دعوت کردم] بعد کاشف به عمل آمد [که یادش رفته] آن وقت یک نفر نیامد ما نشسته بودیم آخ جان پنجاه تا همه را ما میخوریم برای نمونه یک نفر نیامد فقط ما بودیم ما غشغش میخندیدیم هفت یا هشت سالمان بود آن خالهمان و شوهرش داشتند در کله یک دیگر میزدند ما کیف کرده بودیم که الان تا یک هفته بساطمان براه است و مرتب می گفت فلانی آخر این رسم مهمان دعوت کردن است آن هم میگفت من چه میدانم من که نمیدانستم خلاصه...

