جلسه ۲۱
9میگوید از آن اولی که من آمدم خیال کردم اینجا یک آدم دارد نماز می خواند، آمدم دیدم جنابعالی رفتی دنبال خر خریدن از همان اول که اللَه اکبر را بستی رفتی در بازار دنبال الاغ، ـشروع کرد آن حالتش را یکی یکی گفتن ـ گفتی من الآن دیگر پیر شدم و نیاز به خر دارم و بلند شدی رفتی بازار خر فروشها، همۀ خیابانها خر وجود دارد، نیازی به بازار خر فروشها نیست، رفتی بازار خر فروشها و الاغها را یکی یکی قیمت کردی و یک الاغ سفید خوشگل پیدا کردی و خریدی و آوردی در منزل شروع کردی برایش طویله ساختن آن مال رکعت اولّت بود، رکعت دوم شروع کردی طویله ساختن، آخور برایش درست کردی و فلان.
یارو رنگ به رنگ میشد سیاه میشد و سفید میشد و دید این دارد همه را میریزد رو، بعد شروع کردی به آخور پرداختی، منم دیدم آمدیم نماز بخوانیم یا برویم تو طویله؟! داریم با جنابعالی میگردیم ما آمدیم پشت سرت نماز بخوانیم گفتیم نان و پنیرمان را بخوریم، نمازمان را فرادی کردیم.
حالا این نماز حضرت حُجة الاسلام و ملاذ الاعلام، ملاذ الانعام. جبرئیل میخواهد این را بالا ببرد!؟ خدا میگوید این نماز را داری بالا میبری بنده کجا بروم؟!
یک وقت بنده خدایی در شیراز بود این رفته بود در حافظ نشسته بود داشت عرفان میگفت بنده هم از تلویزیون تماشا میکردم خانه یکی بودیم از دوستان قوم و خویش اهل بیت، گفتم این آقا حافظ برود حافظ بدبخت بیچاره کجا برود!؟ کار به جایی رسیده که این آقا میآید آن هم پشتش را کرده به حافظ دارد برای چند نفر صبحگاه بجای ورزش صبحگاهی عرفان میگوید، گفتم بدبخت حافظ الآن میگوید این آمده اینجا من کجا بروم! دیگر عرفان گفتن که دست اینها افتاده!!
هیچی همه چیز خر تو خره دیگر عالم خر تو خر است دیگر، همه چیز قر و قاطی شده دیگر وقت ظهور است، سابق بالاخره حدود مشخص بود، مرزها مشخص بود هر چیزی جای خودش را داشت، هر چیزی حساب خودش را داشت، الآن هر کسی هر چیزی که بصلاح است همان را بیان میکنند.

