جلسه ۹
9خدا شاهد است که وقتی که مرحوم سید مرتضی کشمیری رحمة اللَه علیه، مرحوم پدربزرگ ما یعنی جد پدری ما، مرحوم آیت اللَه آقا میرزا ابراهیم طهرانی، ایشان از شاگردان درجه یک میرزا حسن شیرازی بودند، من اطلاعی بر میزان علمیت ایشان نداشتم تا اینکه در زمان مرحوم آقا یک دفعه در مشهد یک کتابی از ایشان دیدم، یک رسائلی از مرحوم آقا بود الان نمیدانم کجاست؟ در حواشی چیز یک کتابی من از ایشان دیدم، کتاب خطی که حواشی بر رسائل داشتند، حواشیی که ایشان بر رسائل داشتند من دیدم. آنچه که من برداشت کردم کم از شیخ نمیآورد! یعنی آنچنان حواشی محققانهای! جدّ آقا، عکسش را که دیدید در ... و اینها... شب مطالعه میکردم و دیدم انصافاً ملا بوده! واقعاً ملا بوده! و ایشان خیلی معرض از دنیا بود. در اعراض از دنیا و زهدش حکایتها من دارم. در همان درکه هم تا آخر عمر زندگی کرد و بعد دیگر فوت کرد و جنازهاش را آوردند در همین صحن بزرگ، جلوی ایوان صحن بزرگ، همین جا[(قم حرم حضرت معصومه سلام اللَه علیها)]، صحن کوچک نه آن صحن...، اتابک می گویند؟ در همان جا سنگ هم دارد. ایشان میگفت راجع به جریان مشروطه صحبت میکردند، عبارت ایشان این بود، یک عده سگ و گرگ افتادند به جان هم این ملت دارد زیر دست و پا لت و پار میشوند! این حرف کیست؟ حرف یک آیت اللَه است، یک همچنین مرد بزرگی! یک عده سگ و گرگ افتادند به جان هم ملت دارند این وسط لت و پار میشوند! و خودش رفته بود و خودش را از این جریان مشروطه جدا کرد.
مرحوم حاج میرزا حبیب اللَه خراسانی در مشهد، وقتی که جریان مشروطه آمد مشهد را ول کرد، آقا میرزا حبیب اللَه خراسانی مرجع تقلید مشهد! کسی که تمام مغنی را از اول تا آخرش از حفظ بود، مطول را حفظ بود، شرح ریاض را از حفظ میخواند، شرح ریاض دو جلد ...! یک همچنین مردی! واقعاً مرد عجیب و ... بوده! یعنی از نظر ... نابغه بوده، از نظر حفظ و اینها عجیب بود! ایشان وقتی جریان مشروطه پیش میآید مشهد را ترک میکند و میرود در دهات اطراف مشهد، زادگاه خودش، خدا رحمتش کند خیلی هم اهل حال بود خیلی اهل حال بود. مرحوم آقا میفرمودند که یک دفعه آمده بود حرم امام رضا وقتی که همین طور وارد حرم شده بود مردم کنار رفته بودند و، او اول عالم خطهی خراسان بود دیگر، همانجا آن حالت حرم میگیرد او را و شروع میکند به نماز خواندن، حالا پشت به قبله، امام رضا را قبله قرار داده بوده شروع کرده به نماز خواندن، حالا تا و لا الضالّین رسیده بوده خدام میآیند و خجالت هم میکشیدند بیایند بگویند و همین طور صبر میکردند تا اینکه بالاخره میآیند به ایشان می گویند، وسط نماز نماز را میشکند خلاصه چیز میشود و آنها هم میگویند که آقا قبله این طرف است و از آن حال بیایید بیرون! آنجا یک شعر میگوید:

