جلسه ۶
4من واقعاً گاهی اوقات میشود میبینم گاهی افراد تلفن میکنند مثلاً به ما و میگویند که آقا مثلاً ما هر چه تلفن میکنیم، بالاخره کاری پیش میآید، فلان میکنیم، ولی جوابی در کار نیست. من میبینم واقعاً حرام است من جواب تلفن را بدهم! یعنی با توجه به وضعیتی که دارم برداشتن تلفن برای من شرعاً حرام میشود! حالا آن طرف در تلفن چه میگوید؟ می گوید آقا حالم خوب نیست! آقا شوهرم دعوایم کرده! آقا زنم کتکم زده! آقا نمیدانم فلان معامله را بکنم یا نکنم! آقا فلان استخاره...! التفات میکنید! یعنی واقعاً این احساس برای انسان پیدا میشود که اصلاً شرعاً اشکال دارد! شرعاً اشکال دارد دیگر!
یک وقتی یک بنده خدایی بود خیلی اصرار میکرد که آقا یک وقتی به ما بدهید، چه کنید، فلان کنید و ما هم دائم میگفتیم خب آقا این مطلب را با فلان کس هم میتوانید مطرح کنید، کار دیگر هم می توانید انجام بدهید، جدی ها!
من الان به یاد مثلاً فرض کنید که زمان مرحوم آقا که میافتم و میدیدم که مثلاً ایشان...، خب ما گاهی اوقات میدیدیم ای بابا خب حالا چه میشود دو ساعت ننویسید حالا مثلاً بیایید پیش ما بنشینید؟ آن موقعها ما یک همچنین چیزهایی با خودمان می گفتیم. الان میبینم حق با ایشان بود. یعنی وقتی که انسان متوجه بشود که بالاخره از این اوقاتش یک روزی حسابرسی میکنند، واقعاً یک روزی حساب میرسند، حساب میرسند، خب با توجه به این مطلب وضع انسان فرق میکند.
بعد آن بنده خدا می گفت نه آقا میخواهیم خودمان خدمتتان برسیم، میخواهیم خودمان استفاده کنیم، میخواهیم خودمان ...! گفتم آقاجان شما که میآیید در اینجا حداقل یک ساعت وقت بنده را میگیرید و وقت مفید من را میگیرید، حالا یک وقت است انسان وقت مفید ندارد خسته است حالا بیاید...، حالا یک چیزی مثلاً فرض کنید که صحبتی میشود آدم هم فقط گوش می دهد، حالا اینها که فقط به گوش دادن بسنده نمیکنند با خودشان یک ضبط هم میآورند یک چیزی میگویند هی آدم بگوید! اگر سوالی هم نداشته باشند یک سوالی اصلاً میتراشند! یک طوری که این زبان آدم را به کار بیندازند، عین موتور راه بیفتد.

