جلسه ۶
12من یک دفعه در سفر عمره، این سفر نه، سفر قبلی که مشرف شده بودم عمره با یکی از همین فوق لیسانسهای دانشگاه مدینه در خود مسجد النبی، کناری بعدازظهری بود استراحت کرده بودم همانجا، دمپایی را گذاشته بودیم زیر سرمان خوابیده بودیم داخل آن ...، دفتر مشق و چیزهایمان هم همه کنارمان بود، یک ساعتی گذشت نمیدانم خوابم برد یا نبرد، چرت بود؟ بعد بلند شدم دیدم یکی کاغذی گذاشته و مشغول نوشتن و این حرفهاست. بعد ما بلند شدیم یک سلامی به ما کرد و ما جوابش را دادیم و فلان و این حرفها، گفتم چه کار میکنی؟ گفت هیچی دارم تکلیفم را انجام میدهم. کجایی و فلان و... خلاصه دیگر هیچی صحبت باز شد و آمد کنار ما نشست. دیدم خیلی مرد روشن و جوان روشنی است و الان هم ارتباطش را خیلی با من حفظ کرده و خیلی متنبه شده! خیلی! شاید مثلاً دیگر شیعه هم شده باشد با این چیزهایی که میگوید و مطالبی که اظهار میکند ولی صریحا من چیزی نشنیدم ولی خب حالا فعلاً در صحبت و مقاله و فلان هستیم. من گفتم آقاجان من و شما هر دو مسلمان هستیم یا نیستیم؟ ما اصلاً از این راه با او وارد شدیم، شما مسلمان هستی دیگر؟ اگر مسلمان نیستی بیاییم یک خورده برویم عقبتر، فعلاً حالا یک پله جلو آمدیم، مسلمان هستی؟ اصلاً نه من علی را دارم نه تو هم ابوبکر را قبول داشته باش، هیچ کدام، نه ما میگوییم علی نه تو بگو ابوبکر، پیغمبر که درست است؟ چون تو میگویی تو روی علی تعصب داری خب من هم میگویم تو روی عمر تعصب داری، اصلاً ما میگوییم نه نه، پیغمبر را به عنوان شاخص قبول داریم یا نداریم؟ گفت بله. خب ما اصلاً میگوییم هر چه پیغمبر گفته به آن عمل میکنیم. ما اصلاً به امام صادق کاری نداریم. ما اصلاً...، به هیچی کاری نداریم، هر چه پیغمبر گفته، سنت پیغمبر چه بوده و مطلبی که گفته...، درست ها اگر کلک بود نمیشود قضیه! اگر این وسط کسی آمد خلاف گفت دروغ گفت این طوری نمیشود، هر چیزی را قبول نمیکنیم، آن چیزی را که متفق بین ما و بین شماست آن را ما میگیریم، قبول داری یا نه؟ خب الان کار رسیده به اینجا که دارد شیعه میشود دیگر، یعنی در یک نقطه، چرا؟ نگاه کرد دید نه ما تعصب نداریم، ما نمیگوییم که حالا علی و فلان و این حرفها، نه، کاری که پیغمبر کرد، منتها این را گفتم: خودمان را گول نزنیم، به این شرط، خودمان را گول نزنیم، هر چه پیغمبر گفت آن را ما قبول میکنیم آن چیزی که مورد اختلافمان هست اصلاً راجع به آن صحبت نمیکنیم، قبول کرد. الان دارد میگوید که حق با تو است، اخیراً میگوید حق با شماست. ولی گفت من نسبت به شیعه و بعضی...! گفتم ها! تو با من طرفی من به کس دیگر که کار ندارم، فلان آقا این را گفت فلان آقا در کتابش این را نوشته، من هستم و تو، من با کس دیگر هم کاری ندارم، او در کتابش چه نوشته، ما دو تا با هم هستیم، من ممثل شیعه هستم جنابعالی هم ممثل فلان، به هیچ کس دیگر هم کاری نداریم. این میشود چه؟ آدم سریع دیگر به نتیجه میرسد، سریع به هدف میرسد. اما اگر انسان بیاید اساس را بر اساس اختلاف بگذارد، بر اساس تمایز بگذارد تا قیامت بنشیند به یک نقطه نمیرسد. هر وقت جمعیتی بود آنجا محل اتحاد است، هر وقت اختلاف بود در آنجا اتفاقی نیست، هیچ وقت در آنجا اتحادی نیست.

