جلسه ۶
5یک وقتی ما یک جا بودیم، سر سفره گرفتیم نشستیم، یک دفعه یک آقایی با ضبط بلند شد آمد کنار ما! آقا ما انشاءاللَه میخواهیم عمره مشرف بشویم، گفتم انشاءاللَه خیر است و فلان و موفق باشید و...، یک نصیحتی بفرمایید! گفتم آقا بنده راجع به عمره و حج دو تا نوار صحبت کردم اینها را گوش بدهید. حالا اضافهی بر آن! گفتم نه دیگر اضافهای نیست، حالا یک چند کلمه...! گفتم آقا بلند شو برو میخواهیم نهار بخوریم، برو پی کارت، برو بنشین سر جایت. حتماً باید این را فشار بدهد که مثلاً آقا حرف زد...! بلند شو برو اگر حرف میخواهی بشنوی داخل آن نوار هست دیگر، چیست میآیی وقت آدم را میگیری؟
و من میبینم واقعاً کار مرحوم آقا آن موقع درست بوده.
ما به این بندهی خدا گفتیم که آقا من یک ساعت وقت مفیدم را برای شما میگذارم. اگر واجب است که شرعاً من وقتم را در این مورد صرف کنم، اگر کار شما شرعاً واجبتر از این است بیایید، این دیگر مسئولیت شرعی بر عهدهی خودتان! گفت انشاءاللَه حالا چه بشود. هیچی بلند شدند آمدند پیش ما، با خانمش آمدند نشستند یک بچهی کوچک هم آورده بودند! این بچه از اول یک ساعت گریه کرد که نه من فهمیدم چه میگویند نه خودشان فهمیدند چه میگویند! بعد وقتی تمام شد یک ساعت، گفتم حالا شما نسبت به این عملی که انجام دادید چه احساسی می کنید؟ شما یک ساعت از وقت من را گرفتید، با خودتان یک بچه آوردید نه خودتان فهمیدید چه میگویید نه من فهمیدم چه میگویید! آقا این بچه اذیت میکند، گفتم خب اذیت میکند خب بچه را باید سرش را گرم کرد، بچه را باید...، چرا خب شما این کار را انجام میدهید؟ انسان بایستی که متوجه باشد. خب بعضیها متوجه نیستند دیگر!
و من احساس میکنم که واقعاً این وقت میرود و دیگر جایش نمیآید! امروز که روز فرض کنید چهارشنبه است رفت و دیگر جایش نمیآید. حالا تلفن میزنند، چه میکنند، فلان کس تلفن میزند آقا ببخشید شوهر من چه کرده! من میگویم انشاءاللَه خدا اصلاح کند بینتان! آقا اجازه بدهید یک دقیقه چیز کنم و حرف و نقل و فلان و این چیزها! آقاجان همه گرفتاری دارند، همه گرفتار هستند، ما خودمان هم گرفتار هستیم، آن هم گرفتار است، آن هم گرفتار است. ما که نبایستی که وقت...! مطالب گفته میشود، مطالب مطرح میشود، بیان می شود. دیگر این چیزها ندارد که انسان بیاید...!

