جلسه ۵
2یک نفر از عمّال حکومتی، میرزا به او گفت که این بار را بردار ببر منزل فلان شخص. آورد منزل او. آن موقع که خواست برود یک دانه سکۀ طلا به این خواست بدهد نگرفت! هر چه این اصرار کرد این شخص سکهی طلا را نگرفت! گفت چرا نمی گیری؟ گفت با یک سکهی طلا نمیخواهم گردن من زده شود. گفت من نمیگویم، قسم خورد که من این اعطا را، این هدیه را نمیگویم. گفت من اعتماد نمیکنم! یک همچنین وضعی به وجود آورده بود! یک کتابی نوشتند امیرکبیر این دوره و زمان! بعضیها خودشان را امیرکبیر خیال کردند! بله واقعاً که عین همان است! ظل السلطان در اصفهان وقتی میگفتند که یک هفتهی دیگر نمایندهی امیرکبیر میخواهد بیاید برای مالیات و برای رسیدگی به امور، میگویند این یک هفته اصلاً ماتم سرا بود این کاخ حاکم فرض کنید که اصفهان با اینکه ظل السلطان پسر سلطان بود! یعنی اینقدر اقتدار و نفوذ داشت این که بند بند اینها به لرزه میافتاد وقتی اسم امیرکبیر را می شنیدند و واقعاً هم خیلی خدمت کرد، واقعاً هم خیلی خدمت کرد. خب بعضی کارهایش خلاف بود یعنی حالا یا چاره نداشت یا این که...، خب ما این را قبول نمیکنیم یعنی برای ترساندن و برای ایجاد خوف.
آن موقع به سربازها و افسران ارتش میگفتند چیز، نه قزاق و این چیزها نبود یک اسم خاصی بود، اینها میآمدند داخل خیابانها و هر کاری میکردند و هیچ کس جلوی اینها را نمیتوانست بگیرد! یک روز یکی از این سربازها میآید کنار میدان توپخانه، آنجا از این چیزها بود، سابق بود الان هم نمیدانم هست یا نه، یک طَبَق میگذاشتند رویش از این آلو و انجیر خشک و اینها میگذاشتند داخل آب، آلو و انجیر و طین و اینها هست در لبنان، انجیر، طین خشک میگذارند داخل آب بعد صبح چیز میکنند، این چیز خیلی خوبی است! آلو، انجیر، از این چیزها، همین طور لیوان لیوان گذاشته بود و در هر کدام مثلاً ده تا آلو، این آمد و یکی خورد، مثلاً ده شاهی قیمتش بود یا کمتر، ده عباسی میگفتند، بعد دوباره یکی دیگر هم خورد، مثل اینکه خیلی نیاز داشته! موقعی که خواست برود موقع پول دادن این یک دانه حساب کرد، حالا مثلاً بیست تا آلو خورده میگفت من ده تا خوردم. هی میگفت تو دو تا لیوان خوردی که مثلا بیست تا می شود، میگفت نه من ده تا خوردم و بعد هم نمیدانم با هسته خورده بود، مثل اینکه با هسته بعضیهایش را خورده بود یک همچنین چیزی، این طوری که در ذهنم هست. سر و صدا و دعوا شد. جاسوسهای امیرکبیر آمدند به امیرکبیر اطلاع دادند که یک همچنین قضیهای اتفاق افتاده در آنجا و الان آنجا معرکه است، مردم جمع شدند و این آلو فروش میگوید باید دو تا لیوان حساب کنی. خودش بلند شد آمد، خود امیرکبیر، صدر اعظم بود دیگر، رئیس الوزرا مثلاً، بلند شد آمد در آنجا به سرباز گفت چند تا خوردی؟ گفت من اینقدر خوردم مثلاً فرض کنید...، خب امیرکبیر میداند دروغ گفته، آمد به این گفت این شکمش را پاره کن بشماریم ببینیم چند تا خورده؟ آقا شکم را پاره کردند! شکم بدبخت را...! حالا نمیگوییم این کار درست است، شکمش را پاره کردند مُرد! دیگر تمام شد یعنی فهمیدند که این این طوری...! گفت حالا بشمارید ببینید چند تا آلو داخل شکمش است که دولت از پولش به این مثلاً فرض کنید که پرداخت کند! یعنی کاری کرد واقعاً این مثلاً فرض کنید که...!

