جلسه ۱۲
3سوال: پس اصل را هم شما بنا می گذارید ولی می فرمایید باید اول بنا بر روایات باشد؟
جواب: بله. ما هم [قبول داریم] نه اینکه از اول جدای از روایات. این اصل درست کردن از اول فکر انسان را می برد روی جنبه های دیگر قضیه.
مثلاً مرحوم آقا می گفتند ما صلاة جمعه را پیش آقای شاهرودی شروع کردیم. قبل از اینکه اصلاً روایات را بخواند شروع کرد بنای اصل بر عدم وجوب! وقتی که وارد روایات شد هی می خواست به آن اصل بچسبد ما نمی گذاشتیم. هی می خواست تمسک به آن اصل کند، وقتی وارد در بحث روایات و اینها شدند، ما نمی گذاشتیم می گفتیم که نه، این روایات دلالت بر عدم وجوب ندارد، فقط وجوب است. می گفتند شک، می گفتیم نه، از کجای این روایت شک بدست میآید؟ روایت خیلی روشن است، معنایش واضح است. یعنی با مختصر ایجاد شکی سراغ آن اصل می رفتند! بالاخره یک روزی ایشان داد زد سر ما، آقای آسید محمد حسین بگذار ما درسمان را بخوانیم! گفتم آقا اگر می فرمائید هیچ چیز نگوئیم، پس بفرمائید، شما صحبت را بکنید، اگر درس و بحث است، اسمش اگر درس است خب بالاخره جای سوال و اینها هم باید باشد معنا ندارد که...! یعنی چه آخر؟! تا آخرش می گفتند نگذاشتیم اصلاً چیز کند، کار ما به داد و بیداد کشید آخرش دیگر. خب این همین است دیگر. اول آقا یک اصلی تأسیس می کند، بعد فوراً در یک جا تا یک شبهه می کند، به جای اینکه شبهه را با روایت برطرف کند می آید سراغ اصل! شبهه با روایت باید برطرف بشود، در جمع بین روایات باید شبهه برطرف بشود، نه اینکه فوراً در یک شبهه تمسک به اصل! پس این روایت را برای چه می خوانید؟ این روایت را که شما آوردید اینجا، خب این روایت باید یک وقت بدرد بخورد، یک وقت مفید واقع بشود این روایت، هیچی می گذاریم کنار می رویم سراغ اصل عدم وجوب. آخرش به این نتیجه می رسد. اول با وجوب صحبت شروع می شود آخر نتیجه می رسد به عدم وجوب. این نه سری دارد نه تهی، این سر و ته اصلاً با همدیگر جور درنمیآید.

