جلسه ۶
7همین امروز قبل از اینکه بیایم درس، یک بنده خدایی از یک جایی به من تلفن زده، آقا من با زید و عمر صحبت کردم و ...؛ آنها اظهار اشتیاق می کردند که شما را ببینند، حالا اگر می شود شما یک وقتی در جایی با آنها ملاقات بکنید. گفتم انشا اللَه خدا به شما اجر بدهد، صفای شما را مأجور بدارد و ...؛ بنده هیچ وقت طهران نخواهم آمد، خواستند بیایند اینجا در را باز میکنیم. چرا؟ من نفهمم چه کسی میفهمد؟ بابا جلوی ما دیگر معلق نزنید! ما دیگر پیش بابایمان این کتابها را گذاشته ایم روی طاقچه، این دیگر چی بالا میکنیم پایین میکنیم...؟! دلت می خواهد با ما ارتباط داشته باشی بسم اللَه! نمی خواهی نخواه! ما نرفتیم هیچ ما این کارها را نکردیم تا به حال. یک دفعه دیدید از من؟ یعنی نه به خاطر قُدی و کله شقی من است، به خاطر این نیست، به خاطر...، حتی یک دفعه یکی سوال کرد گفت آقا فلان کس که رفته است فلان جا، شما دیدنش رفتید؟ گفتم نخیر دیدنش نرفتم. گفت چرا؟ گفتم برای اینکه تصور نکند ما هم بنای بر همین مسائلی را داریم که دیگران هم گرفتارش هستند! میخواهد ما را ببیند بلند شود بیاید ما بعد از آن ده دفعه به دیدنش میرویم، بیاید ما میرویم منزلش، این جور تصور نشود که...! لذا تا حالا ما ندیدیم، نه کسی را دیدیم و نه...، به هر حال دیگر توضیح نمیدهم. چون این چیزها خیلی دیگر پایینتر از این است که انسان آن وقتش را، عمرش را، فکرش را صرف این چیزها بخواهد بکند. آقا فلانی مثلاً نسبت به شما سرد شده؟ بله. چرا؟ از خودش بپرس! نظر شما؟ بنده هیچ نظری ندارم. از خودش بپرس چرا سرد شده. اشکال داری برو سوال کن.
بله احساس بکنم کسی از من دلگیر است به خاطر کار من، بلند میشوم میروم سراغش، کسی از من به خاطر حرفی که زدم، اقدامی که کردم دلگیر است، به فردا نمیاندازم، این مسئله است و در دو مورد هم اتفاق افتاده است، یک چیزی شنیدم بلند شدم رفتم، یعنی شب بود که من این را شنیدم، فردایش که چهارشنبه بود و درس تعطیل بود رفتم مثلاً نسبت به آن قضیه اقدام کنم، معلوم شد سوء تفاهم بوده است، اصلاً هیچ صحت نداشته است. اما اینکه که حالا نه فرض کنید یک کسی دلش نمیخواهد یا راهی را بهتر میداند، خب بداند، ما که مکلف نیستیم برای اینکه بخواهیم بیاییم نظریات و عقاید خودمان را تحمیل کنیم، خب چرا طرف نیاید خودش را با ما تطبیق بدهد؟ چرا ما باید برویم تطبیق بدهیم؟

