جلسه ۱۳
3این دیگر به کل خوب میشود، مسائلش تمام میشود. به طوری که اینها میگفتند در بیست و چهار ساعت، هشت بار این طور میشد. و اینها همین طور منتظر بودند برای شب بیست و یکم که گفته بودند دوباره مرا میبینی و اینها. پدرش هم این قضایا را برای برادرش و آقای خزعلی و... نقل می کند. آنها هم میگویند ما شب بیست و یکم میآییم خانۀ شما ببینیم چه میشود. شب بیست و یکم میآیند و ویدئو و فیلم میآورند که از جریان عکس بردارند و همچنین عکس امیرالمؤمنین را هم بردارند!
یک شخصی روضهای میخواند و خود آقای خزعلی هم صحبت میکند و بندۀ خدا خودش هم منقلب بوده و فلان و توسل و از این حرفها، و خود آقای خزعلی هم قرآن به سر میگیرد. یک جمعیتی حدود بیست و پنج نفر آنجا جمع شده بودند، پدرش بود، عمویش هم بود، همین آقای سید کاظم حائری، و چند تا روحانی دیگر هم بودند. تا اینکه این آقای خزعلی بک یا اللَه را میگوید، بعد الهی بمحمد تا می رسد به الهی بعلیٍّ، یک دفعه حال این بچه عوض میشود و تغییر می کند. اصلاً حرکات چهرهاش عوض میشود و السلام علیک یا امیرالمؤمنین میگوید و چشمهایش یک جوری میشود و اینها متوجه میشوند که قضیه اتفاق افتاده. و قشنگ آنجا نشان میدهد که این بچه حالش عادی نبوده و خلاصه یک کارهایی میکند و بعد هم یک مدتی طول میکشد و خیلی آنها منقلب میشوند و به سر و کلهشان میزنند و...
وقتی که به حال میآید از یک سری مسائلی از او سؤال میکنند، از جمله اینکه می گویند حضرت چه گفت؟ میگوید حضرت گفت من از همۀ این جمع راضی هستم، اینها از شیعیان من هستند و...، می گویند حضرت دیگر چه گفت؟ می گوید حضرت گفت من از آقای خزعلی راضی هستم، ایشان برای ما خیلی صحبت کرده. از عمویت هم راضی هستم، از پدر و مادرت هم راضی هستم و یک همچنین چیزهایی. و این خانه هم خانۀ متبرکی هست با گناه خرابش نکنید. انگار یک چیزهای دیگری هم بود، این که توسل کنید مریضهایتان شفا پیدا کنند، توسل به حضرت ابوالفضل، حضرت عباس، و فلان نوحه را بخوانید، این نوحه در بین ما عربها شایع است...

