جلسه ۲۲
9سئوال: در روایات نسبت به حکومت امام زمان هست که حضرت امام زمان نسبت به یهود و نصاری بنابر کتاب خودشان حکم میکنند یعنی در زمان حکومت ایشان یهود و نصاری ملزوم به آمدن به سوی اسلام نیستند؟
جواب: نه، آنها هم نیستند، چرا؟
سئوال: مردم میتوانند مسیحی و یهودی باشند؟
جواب: بله مسیحی و یهودی هست، آن به احکام مسیحی عمل می کند مثل زمان خود پیغمبر
سئوال: یعنی حجت تمام نمیشود بر آن شخص...؟
جواب: حجت تمام است ولی میگوید نمیخواهم طبق حجت عمل کنم. مگر زمان پیغمبر نبوده؟
سئوال: زمان پیغمبر...
جواب: حجت تمام بودن، می گوید من جزیه میدهم و حکم جزیه همین است دیگر
سئوال: این الان عناد نیست؟
جواب: عناد است ولی مقام اثبات ندارد. عناد است ولی مخالفت با دین نیست میگوید طبق دین خودم هستم. خدا در این جا منةً علی العباد، این یهود و نصاری را که قائل به الوهیت هستند و همین طور زرتشتیها را، اینها را تا وقتی که مقام عناد و ابراز و اینها را نداشته باشند در عالم خارج، مسخره نکنند، کلیسای مجدد نسازند، در ظاهر مشروب نفروشند، در ظاهر مشروب نخورند، اگر این مقام اثبات را رعایت کنند، [ایشان] هم با آنها کاری ندارند
سئوال: در زمان حکومت امام زمان؟
جواب: در زمان حکومت امام زمان.
... در اینجا هست، آزادی اصلاً در اسلام است. اسلام میگوید هر کسی آزاد باشد، بسیار خب ما آزاد هستیم شما هم آزاد باشید اما این آزادی شما مخالف با آزادی من است. خیلی وقت پیش، حدود ٢٠ سال پیش، آن موقع ٢٠ سالم بود، من کوه میرفتم، زمان سابق، ما آن موقع ته ریش داشتیم، گاهی میرفتیم آنجا. قهوه خانههای زیادی آنجا بود و خیلی از آن قهوه خانهها هم ساواکی بود. یک قهوه خانه عبداللَه درویش بود، اینقدر هم ریش داشت! اصلاً مشخص بود که ساواکی بود دیگر، افرادی که به آنجا میآمدند و میرفتند، مجاهدین و فدائیان و...، [اینها را شناسایی می کردند و ...،] یک دفعه هم ما را گرفتند بردند سازمان امنیت و اینها، البته به خود سازمان نکشید با همان تحقیقاتی که کردند قبل از سازمان ما را رها کردند. به آنها گفتم آخر چرا ما را گرفتید؟ گفتند آخر قیافهات میخورد به مجاهدین، قیافهات به سازمان مجاهدینیها میخورد! آنجا که نشسته بودیم بعضی از این افراد هم میآمدند از همین...، دو سه تا روحانی هم میآمدند یکی آقای لاهوتی بود، آقای ملکوتی بود که اینها صبح میآمدند و میرفتند کنار آبشار و میآمدند. خلاصه ما گاهی کنار همان قهوه خانه مینشستیم و ما آن موقع کت و شلواری بودیم دیگر، میرفتیم و می نشستیم چایی میخوردیم و بعد هم میآمدیم. وقتی که بر میگشتیم میخواستیم سوار ماشین بشویم تازه آفتاب میزد، نماز صبحمان را در امامزاده ابراهیم میخواندیم. یعنی یک ساعت و نیم دو ساعت قبل از نماز صبح ما راه میافتادیم میرفتیم تا کنار آن چشمه و حوض و این ها تا برمیگشتیم در برگشت طلوع فجر میشد، یک مقداری از فجر گذشته بود که نمازمان را در امامزاده ابراهیم میخواندیم در دربند و آنجا و بعد میآمدیم پائین. حدود ٢٠ سالم بود، بعد مینشستیم در آنجا، دو تا از آقایان هم بودند. بعد بعضی ها میآمدند مسخره میکردند و فلان و...! بعد این بندگان خدا می رفتند، دیگر من با آنها در میافتادم میگفتم این به تو اعتراض نمیکند مرتیکه، زنیکه با این قیافه داری کوه میآیی آنوقت تو به این اعتراض میکنی؟! به این چه کار داری؟ مگر این به تو گفت که چرا داری اینجا میآیی با این سر و وضع و اوضاع و فلان و اینها؟ حالا آن هم دارد می آید می آید. خلاصه آنها هم خجالت میکشیدند و میرفتند. چند دفعه ما از اینها دفاع کردیم و اینها هم خیلی از ما- البته خودمان را معرفی نمیکردیم- خوششان میآمد

