جلسه ۲۱
3پس دین به عنوان یک حکم فرضی تحمیلی بر انسان نیست بلکه بر اساس خواست خود انسان است... اگر روز قیامت بشود- که روز قیامتی وجود دارد- و ما در مقام عمل نزد پروردگار قرار بگیریم و ببینیم خداوند متعال برای ما این نعمات را به وجود آورده و ما به واسطهی عدم فعلیت این استعدادها از وصول به این نعمات محروم هستیم آیا شکایت و گله نداریم نسبت به خدا؟ داریم دیگر. میگوییم تو که ما را خلق کردی با این استعداد خب چرا شرایط مناسب پیش نیاوردی؟ چرا پیغمبر نفرستادی؟ خب چرا انزال کتب نکردی؟ چرا ارسال رسل نکردی؟ اگر آن نعمات در حد همین شرایط و استعدادهای ما بود که به فعلیت نرسیده یا به فعلیت[نرسیده،] در همان حد، خب ما گله و شکایت نباید داشته باشیم ولی فرض بر این است که ما در روز قیامت قرار بگیریم در مقابل این همه نعمات الهی از عوالم و تجردات، و عدم وصول به اینها را از ناحیهی پروردگار بدانیم، خب این حجةٌ علی اللَه است! حجةٌ لنا است در حالتی که میگوید قُلْ فَلِلّٰهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبٰالِغَةُ فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ أَجْمَعِينَ ﴿الأنعام، ١٤٩﴾ حجت همیشه به نفع خداست. حجت به نفع خدا یعنی چه؟ یعنی در مقام تخاطب همیشه خداوند دست بالا را دارد و مجال برای حجت به ما نمیدهد، یعنی حجت همیشه بر علیه ماست در حالتی که ما میبینیم حجت در اینجا به نفع ما خواهد بود.
پس بنابراین به مقتضای عدل و به مقتضای لطف و به مقتضای رفع ظلم از ناحیهی خداوند متعال، ارسال رسل شده یعنی[اصلاً] قاعده قاعدهی عقلی است نه [اینکه] قاعده قاعدهی نقلی باشد. چون خداوند عادل است باید بفرستد، اگر نفرستد ظالم است. چون خداوند ظالم نیست …. وَ مٰا رَبُّكَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ ﴿فصلت، ٤٦﴾ چون خداوند ظالم نیست باید ارسال رسل کند، اگر ارسال رسل نمیکرد ما میگفتیم خدایا ما دستمان کوتاه است خب چرا نفرستادی؟ حالا ما فرض میکنیم رسل نباشند بالاخره شخص هادی، بالاخره یک شخصی هدایت کند، ما میگوییم هادی نباشد [لااقل] عقلمان به آن مقدار باشد که کافی باشد، آن هم میبینیم نیست، خب بشر عقلش عقل کافی نیست، یا باید عقل ما به آن مرحلۀ از فعلیت رسیده باشد که آن مرحله کفایت کند و ما را به آن غایت و آن هدف اثنای از خلقت برساند، اگر این طور باشد خب ما مستغنی از رسل هستیم، مستغنی از هادی هستیم، مستغنی از راهنما و آن شخص هستیم، این که میبینیم نیست، من در خودم میبینم این نیست، من خیلی اشتباهاتی میکنم که نباید انجام بدهم و نسبت به مصالح خودم نمیدانم چه کنم، امروز میگذرد فردا میآید، فردا میگذرد پس فردا میآید، من همین طور یک حال یکنواخت را انجام میدهم لعل اینکه در این لیالی و ایام، اعمالی باشد، افعالی باشد که این یوم من را هی مرتب بر یوم دیگر، من را بالا ببرد، من استوا یوماه فهو مغبون خب وقتی که عقل من به من یک حکم را میکند من میبینم امروزم با دیروزم یکسان هستم، خب فهو مغبون، من مغبون هستم. خب عقل من به من گفته این کار را بکن پس معلوم است عقل من ناقص است، عقل من کامل نیست، اگر عقل من کامل بود خب استوا یوماه هم نبودم و من تفاوتا یوماه فهو ملعون روز قبلش با روز بعدش تفاوت کند.[یعنی روز بعد از روز قبل عقب تر باشد این فرد ملعون است.]

