جلسه ۱۴
5آن سال این بنده خدا طبق معمول از آنجا که میخواست برود خانهاش گفت میرویم سر راه آقا سید محمد حسین را هم میبینیم! در زد، گفتیم آقا جریان این است و ایشان اصلاً ملاقات ندارد، گفت پس میخواهم یک تجدید وضو بکنم، گفتیم برای تجدید وضو بیا و ...، یعنی آقا گفته بودند اصلاً نیایید به من بگویید چه کسی آمده تا اینکه من بگویم میتوانم یا نه، اصلاً نگویید. یعنی از اول ماه رمضان آقا با ما تمام کردند که کسی که میآید اصلاً نبایید به من بگویید، هیچی، ما هم دیدیم خودشان این طور می گویند گفتیم آقا اصلاً ایشان نیستند و گفتند... ، حتی میگفتند حالا شما برو به آقا جانت بگو اگر گفتند...! گفتیم آقا اصلاً گفتند به من نگویید، چی بگوییم؟! گفت خیلی خب خداحافظ شما دیگر.
و واقعاً یک شخصی که خب این میخواهد یک کار علمی انجام بدهد، این ملاقاتها و رفت و آمدها، این خیلی ضرر دارد، سّم است، واقعاً برای طلبه سمّ است، طلبهای که میخواهد درس بخواند و... خلاصه خیلی...! ما هر چه بتوانیم ملاقات با افراد مختلف را، حالا دوستانی که در حول و حوش آدم هستند، آدم با اینها ارتباط دارد دیگر، ولی از خارج و اینها، اینها دائم موجب میشود که انسان آن چیز را انجام بدهد. امروز اهل بیت ما میگفتند که فلان مخدره خیلی ناراحت است از اینکه چرا شما به او وقت نمیدهید و احالهاش دادهاید به کس دیگر. گفتم که اگر مشکلی دارد و میخواهد حل بکند خب نامه بدهد برای ما، اگر هم میخواهد جمال ما را ببیند خب بیاید توی خیابان! آمدن و نشستن چه اثری دارد که حالا...؟ مشکلی دارد نامه برای ما بدهد، خب اگر چیزی به نظر برسد برایش بیان می کنیم و اگر هم چیزی به نظر نرسد که میگوییم چیزی به نظرمان نرسید. در هر صورت...

