جلسه ۱۴
4یک روز یکی از اقوام نزدیک ما، یعنی اقوام ما از ناحیۀ اُم نه از ناحیۀ اَب، از یکی از شهرستانهای دور که مرد معمم و محترم و صاحب منصبی بود آمده بود طهران- آقا را هم خیلی دوست داشت و الآن هم حیات دارد و زنده است- گفته بود که میخواهم آقا را ببینم. با دایی ما، آقای آ سید حسن معین، با ایشان آمدند منزل ما. دایی ما به او گفته بود که حالا میرویم ولی یک وقتی ممکن است که فلانی وقت نداشته باشدها، خلاصه پی اش را به تن خودت بمال که اگر رفتی و یک وقت ملاقات نکردی [ناراحت نشوی.] گفتند حالا برویم، آمدند و نشستند. والدهام دید که این شخص از آنجا[(از آن شهرستان کذا)] آمده و خلاصه ...! گفته بود که واللَه قضیه این است! یعنی حتی یک دقیقه هم که آقا بیایند این را ببینند...! چون گفته بودند من به هیچ وجهی با کسی ملاقات نمیکنم. چون اگر میخواستند حتی باب یک ثانیه را باز کنند خب این ادامه پیدا میکرد، فلان کس هم بیاید، فلان کس هم بیاید، فلان کس هم بیاید. هیچی! این بنده خدا آمد و چون میدانستند مبنای ایشان(آقا) همین است و قصدی ندارند، فقط مسئله این است که نمیتوانند و از نظر چیزی...، آمد ما را دید و این حرفها و برگشت. ایشان هم بعد برایش پیغام دادند و سلام فرستادند که ما خلاصه وضعیتمان این است.
سالی یک دفعه این آقای … که در طهران بود میآمد دیدن آقا، آن هم وقتی بود که یکی از مریدهایش در شمیران افطاری میداد، این که میرفت آنجا، ساعت یازده شب موقع برگشت سر راهش میآمد درِ خانۀ ما را میزد! هیچی...! خدا رحمتش کند از دنیا رفته، یعنی آن موقعی که آقا میخواستند بخوابند تازه این در میزد! خب اینها هم که تا صبح گعده و فلان و...! این طوری بودند دیگر! خلاصه آقا میآمدند بالا.

