جلسه ۳
7نقل میکنند میگویند که یکی از بزرگان بود، از معاریف نجف، این یک وقتی خدمت مرحوم آخوند ملّا حسینقلی همدانی رسید گفت: آقا، برای من عجیب شبههای پیدا شده در توحید و من به کسی نگفتم و دارم از بین میروم. دارم میمیرم. الآن من مشرک شدم! ایشان فرمودند: شبههات چیست؟ شبههاش را بیان کرد، یک شبههای در توحید داشت. یعنی از علماء بود، نه اینکه فرض کنید که نصرانی بود یا فرض کنید که یک شخص...، از علماء بود! گفت: شبههای در توحید برای من پیدا شده و من دارم کافر میشوم! ایشان فرمودند: مدّتی با من باش. یعنی ملازم، مصاحب و ملازم با مرحوم آخوند ملّا حسینقلی باش. اتفاقاً یک وقتی این مطلب را هم مرحوم آقا میفرمودند. بعد ایشان یک اربعین با مرحوم آخوند ملا حسینقلی بود. فی السفر و الحضر، ملازم آخوند بود. در منزل ایشان میرفت، میآمد. در مسجد میرفتند مرحوم آخوند، ایشان هم میرفت در مسجد و به طور کلّی...، بعد یک روز در مسجد کوفه نشسته بودند. دست این آقا کتاب لمعۀ مرحوم شهید بود. مرحوم آخوند، رو کردند به این شخص و گفتند که چه کتابی است در دستت؟ گفت: آقا لمعه است، شرح لمعۀ مرحوم شهید. گفتند که باز کن. همین! این هم همین طور باز کرد، اتفاقاً یک روایتی بود در آنجا مربوط به صلاة بود، مربوط به تجارة بود، مربوط به...، خلاصه یک روایتی بود. اصلاً حالا شاید ربطی هم به شبهۀ آن فرد نداشت، ایشان فرمودند: این روایت را بخوان، این روایت را خواند، تا روایت را خواند شک بر طرف شد، یعنی تمام آنچه که شک و اینها بود همه مرتفع شد. گفت: آقا من دیگر شک ندارم. ایشان گفتند: حالا دیگر برو. به این میگویند ارتداد بدوی. در ارتداد بدوی، اصلاً معنا ندارد که ما بگوئیم این مرتد است. این ارتداد، ارتداد بدوی میشود.

