جلسه61
10من با یک شخصی یک قراری داشتم، گفتم آقاجان، من با شما نیم ساعت فرض کنید که کار دارم ولی به شرطی که برویم یک جایی که کسی نباشد، به شما فرض کنید که یک حرفهایی بزنم، کاملاً مخلّی به چیز باشیم. دو سه سال پیش بود. گفت نه آقا بیا برویم فرض کنید که بعنوان مثال در خانه صحبت بکنیم. ما آمدیم در خانه، آقا پنج دقیقه نگذشت تلفن زنگ زد، آقا بلند شد رفت، رشته کار از دست رفت! دوباره برگشت، ده دقیقۀ بعد دوباره تلفن زنگ زد! دوباره ما شروع کردیم یک مقدماتی را چیدن و...، همین که آمدیم قضیه را بماسانیم، یکدفعه زنگ خانه زنگ زد! ما هم اصلاً دیدیم فایده ندارد گفتم آقا ببخشید! معذرت میخواهم! خداحافظی کردیم بلند شدیم آمدیم بیرون! این نتیجهاش چیه؟ این است.
حالا آقای خطیب دارد قشنگ صحبت میکند میاد میاد میاد جلو، یکدفعه یکی میگوید سلام علیکم! زهر مار و سلام علیکم ! آخر هر چیزی یک جایی دارد و...! یکدفعه تا بخواهد جواب سلام این را بدهد رشتۀ کلام از دستش میرود و امثال ذلک. حالا میتوانیم بگوییم مولا در اینجا نظرش مطلوبیت است الا اینکه اینجا...؟! مولا هم اینجا باشد یکی در سر این میزند می گوید احمق بی شعور! گفتم که [سلام خوب است ولی] آخر عقل هم خوب چیزی است که به تو دادند.
گفت که امر به معروف و نهی از منکر مستحب است. یک زنی را در خیابان دیده بود حالا یک مقداری از مویش را انداخته بود بیرون و...، طرف گفته بود این درِ خَلا[(توالت)] را ببند و...! این زن هم گفت حالا که خلا است می خواهم این درِ خلا را باز کنم ! چادرش را تاه کرد و گذاشت توی کیفش! آن وقت آن طرف عصبانی شد و گفت ببینید آقا آخرالزمان شده است و...! حالا گفتند نهی از منکر بکنید، آخر این طوری باید نهی از منکر کرد؟! آخر کجای این خلا است کلۀ تو خلا است! سر به این خوبی...! آخر یک خورده سلیقه هم خوب چیزی است!

