جلسه ۴۱
4می گویند ملانصرالدین داشت با الاغش از یک جایی می گذشت. یک بچه ای آمد و یک سیخی به الاغش زد این الاغش بلند شد و این را پرت کرد پائین! من باب مثال می گوییم. ملا یک تومان داد به بچه، بچه خوشحال شد. گفتند که تو را پرت کرده، پدرت درآمده، گفت من با این یک تومانی جانش را خریدم! این دیگر کارش تمام است! یک هفته بعدش پادشاه داشت می گذشت و این دید که آن هفتۀ گذشته یک تومان گرفته، گفت این دفعه شاید بزنم ده تومان گیرم بیاید! سیخ زد به این اسب و پادشاه را انداخت زمین، پادشاه دستور داد سرش را از تنش جدا کردند!
حالا کاری که خدا با ما می کند همین است. وقتی که ما در مقام جحد بیائیم او هم شروع می کند خلاصه یک قاقالی هایی برای ما گذاشتند! این یطبع اللَه علی قلوب است. ما باید بدانیم که مسائلی که برای ما پیش می آید بواسطۀ انکار و بواسطۀ جهل، در این دنیا خدای نکرده اگر یک رفاهی برای ما پیدا بشود، اگر یک چیزهایی پیدا بشود، این از آن چوبهای خداست که صدا ندارد. اما اگر نه، دیدید که طرف به بد وضعی افتاده و فلان و این حرفها، معلوم می شود که یک راه نجاتی خلاصه برایش مانده که داره مثلاً...، قرار بر تنبه هست خلاصه.
دریک آیۀ دیگر که سورۀ محمد است آیۀ ٢٤ می فرماید أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا ﴿محمد، ٢٤﴾ در اینجا آن قوۀ متدبره و عاقله که صلاح و فساد انسان به دست اوست، او را در این جا عقل می داند و در قبالش آراء و اهواء نفسانی که می آید و روی این قوه را می گیرد و قفل را بر این قلب می زند و نمی گذارد که این قلب و این عقل در مسائل بیاید اظهار نظر کند و حکم بدهد.

