
بررسی حدیث رفع (4)
طرح و نقد دیدگاه مرحوم آقاضیاء عراقی
تحلیل حدیث رفع و نقد دیدگاه آقاضیاء عراقی در این جلسه از آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی معنای رفع و نسبت آن با جهل، اکراه و اضطرار میپردازد و محور اصلی آن تبیین سیاق حدیث رفع است. در ادامه بحث، تفاوت «عدم التفات» با صرف جهل، و اینکه «ما لا یعلمون» ناظر به غفلت و فقدان توجه است نه صرف ندانستن، تحلیل میشود و نسبت آن با امکان احتیاط در موارد علم و جهل بررسی میگردد. همچنین دیدگاه آقاضیاء در تفکیک رفع و دفع و اینکه برخی فقرات حدیث به «ما» و برخی به خود صفات مانند حسد و طیره برمیگردد، مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. در پایان، تبیین میشود که خطا و نسیان بیش از آنکه به خود حکم یا فعل نسبت داده شوند، به آثار مترتب بر عمل بازمیگردند و این نکته در فهم کارکرد حدیث رفع نقش اساسی دارد.
بررسی حدیث رفع (4)
توضیحات:
تحلیل حدیث رفع و نقد دیدگاه آقاضیاء عراقی در این جلسه از آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی معنای رفع و نسبت آن با جهل، اکراه و اضطرار میپردازد و محور اصلی آن تبیین سیاق حدیث رفع است. در ادامه بحث، تفاوت «عدم التفات» با صرف جهل، و اینکه «ما لا یعلمون» ناظر به غفلت و فقدان توجه است نه صرف ندانستن، تحلیل میشود و نسبت آن با امکان احتیاط در موارد علم و جهل بررسی میگردد. همچنین دیدگاه آقاضیاء در تفکیک رفع و دفع و اینکه برخی فقرات حدیث به «ما» و برخی به خود صفات مانند حسد و طیره برمیگردد، مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. در پایان، تبیین میشود که خطا و نسیان بیش از آنکه به خود حکم یا فعل نسبت داده شوند، به آثار مترتب بر عمل بازمیگردند و این نکته در فهم کارکرد حدیث رفع نقش اساسی دارد.
بررسی حدیث رفع (4)
2أعوذ بِالله مِن الشَّیطان الرَّجیم
بِسم الله الرَّحمن الرَّحیم1
راجع به حدیث رفع مطلبی که در جلسات گذشته عرض شد به وحدت سیاق در فقرات تسعۀ حدیث رفع برمیگشت و آن وحدت سیاقی که ما مشاهده میکنیم عبارت از «إمّا عَدمُ الإمکانِ عَلی الفِعل أو الإمکانُ مَعَ الحَرَج الشَّدید بِنَحوٍ لا یُقال أنه مِنَ الإختیار هَذا الفِعل مِنَ الإختیار» است.
در خطأ و نسیان مسئله به عدم اختیار مکلف برمیگردد و در مسئلۀ «الحسدُ و الطیرَة وَ تَفکُّر فی وسوسةِ الخَلق» باز به عدم اختیار مکلف نسبت به این موارد ثلاث رجوع میشود، حالا راجع به این قضیه صحبت میشود. در قضیۀ «ما لا یُطیقون» باز به عدم قدرت مکلف بر فعل برمیگردد یا در مسئلۀ «وَ ما أُكرِهوا عَلیه» و «ما اضطُرّوا إلیه»؛ تمام اینها عدم قدرت مکلف بر فعل است یا اگر هم قدرت دارد این قدرت، قدرت غیرمعتنابه و قدرت غیر عقلایی است و قدرتی است که مساوق با تقبّل مفسدۀ اهمّ است؛ این تقبّل مفسدۀ اهمّ موجب میشود که عقلاء در این موارد حکم به عدم قدرت و عدم اختیار کنند.
«ما لا یَعلَمون» یعنی ما لا یَلتَفتون
لهذا عرض شد به قرینۀ وحدت سیاق، فقرۀ «ما لا یَعلَمون» بر آن مواردی اطلاق میشود که مکلف غَیر مُلتفتٍ إلی الحُکم بِحیث یَتَخیَّل أنّ لهِذا الموضوع حکم آخَر وَ هو یَفعلُ خِلافَه در اینجا «ما لا یَعلَمون» صدق میکند؛ بنابراین منظور از «ما لا یَعلَمون»، «ما لا یَلتَفتون إلی الحُکم» است.
فرق بین عدم التفات و جهل
تلمیذ: پس در اینصورت چه فرقی بین غیر ملتفت و جاهل است؟ در جاهل شما اخذ فرمودید ـ در بحث قضاء ـ بحث ترتّب احکام وضعیه در غیر ملتفت، آیا این مسئله دیگر نیست؟ غیر ملتفت دیگر قضائی ندارد؟
استاد: در مورد «ما لا یَعلَمون»، ما اصلاً بحث را راجع به ترتّب آثار میبریم. ترتّب آثار در موراد مختلفه، مختلف است و در بحث ترتّب آثار یکی اضطرار اگر باشد یا اجبار اگر باشد ممکن است در بحث کفارات یک حکمی داشته باشد، اکراه اگر باشد حکمی دیگر دارد؛ مانند صوم که اگر شخص مکره بر افطار شود قضاء لازم است؛ ولی در اضطراری که ما به معنای اجبار بگیریم، در آنجا اصلاً قضاء هم ندارد و حالا اینکه چه آثاری را شارع برمیدارد، آن آثار یک مطلب دیگر است که آیا شارع آن احکام مترتبۀ بر فعل را درصورت اکراه و عدم علم و جهل برمیدارد یااینکه آن احکام بهجای خود محفوظ است و جزاء را در این دنیا برمیدارد یا مؤاخذه را در عقبیٰ برمیدارد؟ بحث راجع به این مسئله نیست؛ بلکه بحث راجع به این است که مفاد «ما لا یَعلَمون» رد این فقره به معنای صرف جهل نیست؛ بلکه به معنای عدم التفات است؛ چون در مورد جهل باز مکلف اختیار بر احتیاط را در اکثر موارد دارد. فرض کنید که اگر جهل به حکم دارد، مثلاً جهل به وجوب صلاة جمعه دارد، در دوران امر بین وجوب بین مِصداقَین میتواند جمع بین صَلاتَین کند بااینکه جاهل است. یااینکه در شبهات موضوعیّه اگر جاهل به دُخولِ هَذا المِصداق در أحدُ العِنوانَین میباشد که یکی از این دو عنوان حرام است و عنوان دوم حلال، میتواند در اینجا احتیاط کند و فرض کند که اناءِ واحِدی است که این اناء واحد مشتبه است بین حلّیة الأکل و حرمته؛ لِدُخولِه تَحتَ عِنوانِ المائیةِ وَ عِنوانِ الخَمریة پس بِواسِطةِ اندِراجِ هَذا الماء فی أحدِ العِنوانَین مَعَ جَهلِ المُکلَّف بِالعِنوان یُمکِنُ لَهُ الإحتیاط و لا یَشرِبُه؛ در موارد جهل ممکن است مکلف احتیاط کند؛ یا در دوران بین المَحذورین که در واجب و حرمت باشد، در آنجا بنا بر قولی که میگویند که تقدیم حرمت بر وجوب، مکلف میتواند در آنجا جانب حرمت را اتخاذ کند؛ چون در دوران امر بین وجوب و حرمت است. البته بنا بر تفسیری که ما کردیم فرقی در اینجا نمیکند اما حالا بنا بر رأی بسیاری از آقایان یا حتی اخباریین که اینها جانب حرمت را غلبه میدهند،2 حداقل احتیاط کنیم؛ ولی این مورد، عدم التفات است و در عدم التفات مکلف اصلاً من غَیرِ اختیارٍ فعلی را انجام میدهد.
- تناسب روحی انبیاء با اقوام خود
...تطبیق میکند؛ نه اینکه حضرت موسی خیلی لطیف و خیلی خوب باشد؛ ولی این افراد مثلاً قسیّالقلب و خشن و قاسی بوده باشند؛ خود حضرت موسی هم با آنها به همین وضع اشتراک داشتند. مثلاً پیغمبر ما نمیتوانست برای آنها پیغمبر باشد، این پیغمبر برای این امت است. این بحث شاکلهای که آن موقع مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مطرح میفرمودند و بحث برانگیز بود در اینجا میآید و این یک مسئلۀ بدیهی است یعنی هر کسی دوستانی که دارد، ـ حالا غیر از آن افرادی که فقط با آنها سلاموعلیک میکند ـ از آن دوستان میشود حالات نفسی شخص را فهمید که این در چه زمینه و محدودهای هست.
تلمیذ: پس در سورۀ اعراف امت پیغمبر با این بیان که فرمودید فقط مسلمانها نیستند.
استاد: نهخیر نیستند بلکه همۀ دنیا هستند.
تلمیذ: یعنی از زمان تولد رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم تا الآن همه کافر، مشرک، بتپرست و همۀ اینها امت او هستند؟
استاد: بله، ولی هرکسی که خلاصه معتقد به اسلام شود جزء امت پیغمبر بهحساب میآید نهاینکه الآن دهریون امت پیغمبر باشند.
تلمیذ: حساب نمیشوند.
استاد: نهخیر امت که نیستند، امت به فئهای اطلاق میشود که آنها معتقد به یک جریانی باشند و معتقد به یک مطلب باشند، الآن یهودیها یا نصرانیها که امت پیغمبر نیستند.
تلمیذ: آنها یعنی یهودی و نصرانی مأمور به همان دستورات غلیظ و شدید آن زمان هستند؟
استاد: یهود بهطورکلی عوض شده است. اگر الآن این یهود آن شریعت را داشتند به همان نحو غلاظ و شداد بودند؛ مگر اینکه مسلمان بشوند. وقتی که مسلمان بشوند عوض میشوند و روحیات عوض میشود و خصوصیات نفسانی تغییر پیدا میکند و منطبق با آن [اسلام میشود.]
خاطرهای شیرین از مباحثه با یک مأمور سعودی در مدینه
یک دفعه من در مدینه که بودم با یکی از طلاب پاکستانی که به مدینه میآیند و در همین دانشگاه مدینه درس میخوانند [صحبت کردم]، وهابی هستند و حاضر به صحبت نیستند، اصلاً و بههیچوجه این حاضر به صحبت نبود. البته افراد مختلفی بودند و واقعاً بعضی از اینها قبول نمیکردند مثل خودمان که هرچه به او میگویی حرف قبول نمیکند و میگوید که نهخیر! اینها عین همان سنّیها هستند. میگویی که در کتاب نوشته و در صحیح بخاری نوشته است، مگر کتاب خودت را قبول نداری؟! برو نگاه کن.
یک دفعه من با همینها صحبت میکردم ـ مرتب میرفتم مسجد ـ و از این مأمورهایشان بود، کمی آدم منصفی بود و هروقت میرفتم میآمد پیش من مینشست. به او میگفتم که بگذار من نماز و دعایم را بخوانم، بعد یکقدری دورتر میرفتم و او هم جایش را میداد به یکی و میآمد پیش من مینشست. هرچه به او میگفتم عصری میرفت در کتابخانه مطالعه میکرد، به او آدرس میدادم میرفت مطالعه میکرد و میآمد و میگفت که درست است. خیلی تند هم نمیخواستم با او صحبت کنم، همینطور آرام، آرام، آرام. من یک دفعه رفتم دیدم دارد نگاه میکند یعنی روزهای آخر دنبالم بود، تا من را میدید خوشحال میشد و میدوید میآمد و.... به او میگفتم که این مطلب در اینجاست و در ترمذی است و در سنن ابیداود نوشته است. همانطور که خود آقا نوشتهاند ما میرفتیم همینها را برایش میگفتیم و دیگر مطالب مختلفی که در جهتهای مختلف آقا بیان کردند. آدم چقدر از این خوشش میآید، اصلاً خیلی عجیب و خیلی منصف بود و بشاش میشد و باز میشد و به انسان اعتماد پیدا میکرد.
اما به بعضی از اینها میگفتیم که قضیه اینطور است، میگفت: «رُحْ». جواب بده! به ما میگفت که نجس و کافر؛ میگفت که شما نجس هستید آنوقت ما هم سیاسی با او وارد شدیم! گفتیم که به ملک فهد اهانت میکنید؟! ملک فهد ما را به مدینه راه میدهد درحالیکه کفار را در مکه و مدینه راه نمیدهد، تو به او اهانت کردی! گذاشت در رفت و فرار کرد و آن پشت رفت. خیلی بد است و خیلی واقعاً زشت است که انسان از شنیدن مطلب حق فرار کند، خیلی زشت است، واقعاً این دیگر انسان نیست؛ یعنی وقتی شخصی به این مرتبه میرسد این دیگر حیوان است؛ ﴿صُمُّۢ بُكۡمٌ عُمۡيٞ فَهُمۡ لَا يَعۡقِلُونَ﴾* است. فرق بین انسان و حیوان در وزن و پشم نیست، حالا هرچه در گوش گوسفند بگویی راهش را میکشد و میرود؛ ولی به انسان وقتی یک مطلبی را میگویی فکر میکند و تأمل میکند و دنبالش میرود، اگر قرار باشد انسان هم همانطور باشد همان گوسفند است.
* سوره بقره (2) آيه 171. مهرتابان، ص 113:
«آنان كَرانند و لالانند و كورانند؛ پس ايشان تعقّل نمىكنند.» - محاضرات في الأصول، ج 4، ص 411.
- تناسب روحی انبیاء با اقوام خود
