
سنخالحکم و شخصالحکم در مفهوم قضایای شرطیه (2)
تبیین صحت دیدگاه مرحوم آخوند
مرحوم استاد آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس الله سرّه) در جلسه بیستویکم از سلسله دروس خارج اصول، بار دیگر به بیان مرحوم آخوند که در جلسه قبل اشاره و مورد خدشه قرار گرفته بود، بازمیگردد و با ارائه جدیدی، از دیدگاه ایشان دفاع مینماید. ایشان تبیین میکند که شرط بحث از مفهوم در جملات شرطیه و وصفیه، امکان تصور اطلاق است. مثلاً در «إن جاءک زید فأکرمه» احتمال میدهیم اصل اکرام، در هر حالی واجب باشد، ولی «مجیء» از باب اهتمام شرط شده است. یا در «فی الغنم السائمة زکاة» احتمال جدی میدهیم که در مطلق غنم زکات هست و قید «سائمه» به دلیل اهتمام یا از باب سؤال راوی بیان شده است. اما در جملۀ «للّه علیّ إن رزقت ولدًا فأطعم الفقرا» امکان تصور اطلاق وجود ندارد؛ زیرا اساساً ذهن ما به آن سمت نمیرود که مولی ابتدائاً و اولاً بلااوّل به صورت مطلق گفته باشد: «أطعم الفقراء». در ادامه استاد به کلام محقق کمپانی اشاره میکند که بر اساس قاعده فلسفی «کلّ شیءٍ ما لم یتشخّص لم یوجد» هر کلی طبیعی از جمله حکم، مادامی که تشخص پیدا نکند، وجود پیدا نمیکند، بنابراین وجوب اکرام، یک وجوب متشخص و خاص است که از ناحیۀ نفس موضوع، یعنی مجیء آمده است؛ پس اصلاً تصور سنخ الحکم ممکن نیست. استاد این سخن را با بیان این نکته نقد میکند که متکلم در مقام اعتبار میتواند یک مسئلۀ خاص را مانند ضرب زید، اعتبار و انشاء کند، چنانچه میتواند بهنحو اطلاق اعتبار کرده و بگوید: «إضرب رجلًا». ایشان ضمن پاسخ به پرسشهای تلامیذ، اشکال محقق اصفهانی را جواب میدهد.
سنخالحکم و شخصالحکم در مفهوم قضایای شرطیه (2)
14اگر بخواهم برای این قضیّه نظیر بیاورم اینطور نظیر میآورم که فرض کنید اگر شریعتی نبود و پیغمبری نمیآمد، آیا ذهن شما به وجوبی در احکام میرفت یا نمیرفت؟ نمیرفت، اگر پیغمبر تشریع صلاة نمیکرد آیا شما احتمال میدادید شاید صلاة واجب باشد؟ صلاة را اصلاً نمیفهمیدید چه هست تا اینکه پیغمبر بیاید واجبش کند یا حرامش کند. اگر پیغمبر نمیآمد تشریع وجوب صوم کند، اصلاً در جاهلیت به ذهن کسی وجوب صوم میرفت یا نمیرفت؟ اصلاً وجوب صوم نمیرفت. در حج و زکات هم همینطور هیچ به ذهن نمیآمد. اصلاً ذهن به طرف این نمیرود که آیا صلاتی واجب هست یا نه؟ آیا پیغمبر گفته است؟ نگفته است؟ میگوید یا نمیگوید؟ هیچ به ذهن نمیآید. وقتی پیغمبر صلاة را واجب کرد، میگوییم: عجب! پس نماز واجب شد. این میشود حکم شرعی.
اگر بخواهیم نظیر بیاوریم به این نظیر میآوریم که قبل از اینکه شخص نذر کند که اگر فلان مسئلۀ من حل شد من این قدر به فقیر میدهم، اصلاً وجوب کمک به فقرا در ذهن ما نمیآید که حالا فرض کنید با آمدن نذر بگوییم که این فرد مشخص اهتمامش بیشتر است، و آیا حکم فقط روی این فرد مشخص میرود یا روی بقیّه هم میرود؟ آن شخص فقیر است، باشد؛ به ما چه مربوط است؟!
بله، کمک به فقرا مستحب است، اما صحبت در این است که قبل از اینکه شما بخواهید کفاره بدهید اصلاً تصور اینکه باید به فقرا کمک کنید در ذهن شما نمیآید. آن فقیر برای خودش زندگی میکند من هم برای خودم زندگی میکنم. استحقاقش را قبول داریم اما کفاره میآید و جعل حکم میکند. این جعل حکم کردن یعنی یکدفعه مثل قارچ از زمین سبز شدن؛ این میشود حکم شخصی. این همان است که اصلاً اطلاق در مادۀ آن معنا ندارد و در تصور انسان نمیآید. چرا در تصور انسان نمیآید؟ بهخاطر اینکه اصلاً ظهور کلام آبی از این است که انسان اطلاقی را قبلاً تصور بکند یا نکند، ولی در فی الغنم السائمة زکوة اینطور نیست. خود شما این اختلاف را احساس نمیکنید؟
