جلسه ۱۹۱
توضیحات:
75. غرر في عموم قدرته تعالى لكل شيء خلافا للثنوية و المعتزلة
جلسه ۱۹۱
5همانطوریکه آن حیات و علم و قدرتی که در حیوان هست در نبات نیست و آن دارای شکل دیگری است همینطور اصلاً ما به یک علم و حیات و قدرت تجرد میرسیم که اصلاً به فکرمان هم نمیآید اصلاً تصورش را هم نمیکنیم که چگونه ممکن است آن علمِ به دور از شوائب نفسانی، آن علمِ به دور از تصور به صور، چگونه علمی است؟! آن قدرت بدون اعمال مقدور چگونه قدرتی است؟! اگر این مسئله بهدست بیاید آنوقت حیات میآید؛ لذا اینجا است که ابنفارض میفرماید که «یَقولونَ لی صِفْها» یعنی آن مراتب را، آن مقام ذات را:
يَقولونَ لى صِفْها فَأنْتَ بِوَصْفِها *** خَبيرٌ أجَلْ عِنْدى بـِأوْصافِها عِلْمُ صَفاءٌ وَ لا ماءٌ وَ لُطْفٌ وَ لا هَوا *** وَ نورٌ وَ لا نارٌ وَ روحٌ وَ لا جِسْمُ1 یعنی تمام این اشکال و تمام این اشباح و تمام این صور حذف میشوند و در آنجا حقیقت این صور تجسم میکند، نه به صورت؛ یعنی حقیقت این صفا وجود دارد نه بهواسطۀ طراوت مائیه، حقیقت این نور تجسم میکند نه به صورت ناریه، حقیقت روح تجسم دارد نه به شکل حلول آن در جسم و ظرفیت جسمانیت برای او، حقیقت او وجود دارد. حالا شما تصور کنید چگونه ما چنین حیات و علم و نوری را ادراک کنیم؟! اصلاً امکانش نیست، نمیشود، چرا؟! چون:
تا بود باقي بقاياي وجود *** كي شود صاف از كدر جام شهود2 تا این جام از کدورات، اشباح، امثال و صور آکنده و مالامال است بنابراین نمیتواند مافوق این را ادراک کند، تا این تجرد برای نفس پیدا نشود نمیتواند ادراک کند، تااینکه این صفراویت از بدن انسان زائل نشود این تلخی روی زبان انسان هست و انسان همۀ مزهها را تلخ احساس میکند، دائماً بگویند که آقا حلوا شیرین [است]، او میگوید که من تلخ [احساس میکنم]، بله حلوا شیرین است اما در دهان من که میرود تلخ میشود، تقصیر از حلوا نیست تقصیر از صفراویت من است. منبابمثال اگر دائماً بگویند که آقا ببین این چه بویی دارد! تقصیر از من است که زکام دارم، وقتی که زکام دارم بوی گل را احساس نمیکنم، وقتی که پولیپ دارم و این غدد شامۀ من گرفته است هرچه شما عطر و گلاب هم جلوی من قرار بدهید من نمیفهمم، این باید معالجه شود، زکام باید برطرف شود، این مرض باید برطرف شود تا انسان ادراک کند.
- . دیوان ابن الفارض، ج 1، ص 182. الله شناسى، ج 2، ص 180:
1ـ به من مىگويند: او را براى ما توصيف كن، چرا كه تو به اوصاف وى عالم هستى! آرى در نزد من علم به اوصاف او وجود دارد.
2ـ او صفاست بدون آب، و لطف است بدون هوا، و نور است بدون آتش، و روح است بدون جسم.
3ـ گفتگو و آوازه او بر تمام كائنات پيشى گرفت در قديم، كه آنجا نه شكلى موجود بود و نه رسمى! - . مطلع انوار، ج 5، ص 236؛ منسوب به جناب جامی.
- . دیوان ابن الفارض، ج 1، ص 182. الله شناسى، ج 2، ص 180:

