جلسه ۱۰۵
توضیحات:
25ـ غرر فی ذکر الأقوال فی مرجّح حدوث العالم فیما لا یزال
جلسه ۱۰۵
15چطور شما در خود این عالم قائل به انفکاک هستید؟! منبابمثال ارادۀ پروردگار بر خلقت زید در صد سال دیگر یعنی زید در صد سال دیگر خلقت پیدا کند، چطور این صد سال دیگر که در لایزال این زید در این عالم خلقت پیدا میکند و الآن نیست، از علت خودش منفک است؟! چطور انفکاک دارد؟! چطور خدا هست و الآن زید نیست؟! نه دیگر، حالا بهجای این زید، عمرو میگوییم، عمرو چطور؟! بکر چطور؟! این زمین چطور؟! زمین چه زمانی بهوجود آمده است؟ مثلاً بگوییم که ده میلیارد سال پیش، قبلش چه؟! چطور خلقت زمین از ذات پروردگار منفک است؟! چطور از آن علت ازلی منفک است؟! شما بگویید که صورت اصلیه یعنی آن صورت ملکوتیاش بوده است، ما میگوییم که بسیار خوب دست شما درد نکند پس ممکن است ما عدم ماده را تصور کنیم که این عدم ماده از علت خودش منفک شده است ولی علت تامه نیست. بله! اگر ذات پروردگار اراده کند، دیگر از معلول جدا نمیشود و معلول از او جدا نمیشود ولی ذات پروردگار منهای اراده که قابل تصور است، این انفکاکش از معلول میباشد و در آنجا اصلاً معلولی نیست؛ ذات است و بساطت، ذات است و صرافت، ذات است و بدون هیچ نشئۀ تعیّن و این چه اشکال دارد؟!
مثال دیگر بزنم؛ آیا میشود که شما الآن تصور عدم برای این کتاب کنید یا نه؟! الآن این کتاب در مقابل شما هست، یک ولیّ خدا پیدا شود و اراده میکند که این کتاب را معدوم کند، آیا میشود یا نه؟! میشود، چرا نمیشود؟! وقتی که هنوز زیدی نیامده است [و بعداً وجود پیدا میکند] الآن هم میشود که این کتاب معدوم تصور شود، همانطور که کتابی که الآن نیست بعداً وجود پیدا میکند الآن هم این کتاب عدم میشود، آیا عدم این کتاب به معنای این است که این کتاب از نقطهنظر مکانی جابهجا میشود؟! یعنی این کتاب تبدیل به خاکستر میشود؟! ولیّ خدا این کار را میکند؟! نه، میبینیم خاکستری هم در کار نیست. امام رضا علیهالسّلام اوّلاً شیر را درست کرد،1 حالا به درست کردنش کاری نداریم که آن شیر را از نقطهنظر ملکوتی به مُلکی آورد، امام رضا علیهالسّلام که به آن شیر اراده کرد و آن شیر به آن صورت شیر شد، صورت که تبدیل به ماده نمیشود، صورت عرض است پس حضرت به آن صورت یک وجود مادی داد، درست شد؟! آیا از داخل باغچۀ مأمون خاک برداشت و آن را تبدیل به شیر کرد؟! اگر از حضرت بپرسیم میگوید: «نه، من این کار را نکردم»، آیا از جای دیگر برداشت؟! از صحرای آفریقا شیر را به اینجا آورد؟! میگوید که این کار را هم نکردم، آیا از کرۀ ماه به اینجا آورد؟! پس از کجا آورد؟! میگوید که این حرفها و چرتوپرتها چیست؟! من خودم اراده کردم و به این صورت وجود مادی دادم؛ وجود مادی یعنی وزن پیدا کرد، پشم پیدا کرد، رنگ پیدا کرد، نیش پیدا کرد، دندان پیدا کرد، چنگال پیدا کرد، تمام اینها وجود مادی است، خودت هم میبینی که دویست کیلو وزن دارد، آن مرتیکه چهطور؟! آن مرتیکه را هم برداشت و خورد بعد یکدفعه گفتند که سر جایتان بروید، هر دو عدم شدند، کجا رفتند؟! آیا اینها را تبدیل به خاک کرد؟! آیا واقعاً وقتی که حضرت رضا علیهالسّلام اراده کرد، جلوی مأمون یک مشت خاک بود و گفت که این تفالهها یا خاکستر اینها است؟! اینکه نبود، اگر از حضرت بپرسیم که این شیر را کجا دفن کردید؟ میگوید که من دفن نکردم! این الآن جلوی ما بود و دویست کیلو وزنش بود! [حضرت میفرماید که] باشد، من وجود مادی را از اینها گرفتم و بعد اینها را مجرد کردم، درست شد؟!
- عيون اخبار الرضا علیهالسّلام، ج 1، ص 182. معاد شناسى، ج 1، ص 228:
... اما اصل روايت در كتاب «عيون» چنين است كه مرحوم صدوق روايت ميكند از أبوالحسن بن قاسم المفسّر از يوسف بن محمّد بن زياد و علىّ بن محمّد بن سيّار، و اين دو نفر از دو پدرشان و آن دو پدر از حضرت امام حسن عسكرى عليهالسّلام از پدرش حضرت علىّ بن محمّد از پدرش حضرت محمّد بن علىّ عليهمالسّلام، و حضرت روايت را مفصّلاً ذكر مىكنند تا ميرسند به آنكه:
حاجب مأمون كه مأمور بود در مجلس، حضرت رضا را تحقير كند به آن حضرت گفت: مردم براى تو معجزاتى اثبات مىكنند كه براى احدى از مردم غير از تو اثبات نكردهاند؛ گویى معجزهاى مانند معجزه حضرت ابراهيم كه مرغان كشته شده را زنده كرد آوردهاى؟! اگر راست مىگویى پس امر كن به اين دو شير و آنها را زنده كن و بر من مسلط گردان! و مقصود حاجب دو صورت شيرى بود كه روبروى هم بر مسند مأمون نقش كرده بودند. حضرت به غضب درآمده و به آن دو صورت صدا زدند: بگيريد اين فاجر را! و اين مرد فاجر را طعمه خود قرار دهيد و از او عين و اثرى باقى نگذاريد!
آن دو شير برجستند و آن مرد را پاره كرده طعمه خود قرار دادند و استخوانهاى او را خرد كرده و جويدند و او را خوردند و خون او را ليسيدند ـ و مردم تماشا ميكردند و همه در تحيّر و حيرت فرو رفته بودند ـ و پس از آن خدمت حضرت ايستادند و عرض كردند: اى ولىّ خدا در روى زمين! آيا امر مىكنى كه با مأمون نيز اين عمل را انجام دهيم؟ مأمون از استماع اين سخن غش كرد، و حضرت فرمودند: بايستيد! و آنها به حال خود برگشتند الحديث.
- عيون اخبار الرضا علیهالسّلام، ج 1، ص 182. معاد شناسى، ج 1، ص 228:

