جلسه ۱۰۱
توضیحات:
الفریدة الثالثة فی القدم و الحدوث 24ـ غرر فی تعریفهما و تقسیمهما
جلسه ۱۰۱
3این هم مقدمۀ سوم مرحوم حاجی بود. بعد از بیان این سه مقدمه ایشان به سراغ کلام مرحوم میرداماد میروند ـ دیگر مطلب مرحوم میرداماد از اینجا باید روشن شده باشد ـ و مطلب را بیان میکنند و تأیید میکنند البته چیزی بهحساب نمیآورند و رد نمیکنند و مشخص میشود که ایشان هم این مطلب را قبول دارند.
مرحوم میرداماد با این سه مقدمه میخواهند برسانند به اینکه همانطوریکه ما یک عدم مقابل در زمانیات و زمان داریم که با حدوث، آن عدم مقابل طرد و منمحی میشود، همینطور یک عدم در مقابل مجردات داریم که عدم دهری است. عدم زمانی این است که منبابمثال وقتی که زید هنوز به دنیا نیامده است، عدم زید که هم عدم بدلی و هم عدم مقابل گفته میشود، الآن ـ عدم زید ـ بر این ماهیت زید حاکم است و این ماهیت زید تحت این عدم قرار گرفته است، وقتی این زید بهوجود میآید طبعاً این عدم رخت برمیبندد و جای خود را به وجود زید میدهد، درست شد؟! این در زمان است بنابراین اینجا یا جای وجود زید است یا جای عدم زید است. این مطلبی که الآن در اینجا عرض میکنم برای اشکالی که میخواهم به مرحوم میر وارد کنم بهدرد میخورد؛ ببینید اگر ما در یک رتبه لحاظ کنیم، در عدم مقابل یا جای وجود زید است یا جای عدم زید، هردو با همدیگر در اینجا جمع نمیشوند، درست شد؟!
امکان جمع شدن وجود با عدم مجامع
اما گفتیم که خود وجود با عدم مجامع جمع میشود، چرا؟ چون عدم مجامع اصلاً از مقولۀ عدم مقابل نیست بلکه از یک مقولۀ دیگر است، عدم مقابل به وجود برمیگردد، عدم مجامع به عدم اقتضاء ذات برمیگردد یعنی این ذات ما نه اقتضای وجود میکند و نه اقتضای خود عدم را میکند، این عدم اقتضاء ذات را عدم مجامع میگویند. حالا این عدم مجامع سردرهوا مانده است؛ اگر علت وجودی بیاید این عدم مجامع تسلیم میشود، اگر عدمالعلة بیاید دوباره عدم مجامع تسلیم میشود لذا عدم مجامع با خود رتبۀ وجود هم میسازد یعنی در عین اینکه منبابمثال این کتاب الآن وجود دارد ضرورت وجود برای ذات این کتاب حاکم نیست و بازهم نیاز به علت دارد، از نقطهنظر نیاز به علت، در هر آنی استدعای وجود میکند، تقاضای وجود میکند، دست گداییاش همیشه بهسوی علت دراز است والاّ اگر منبابمثال علت این را وجود میداد و دیگر عدم بر او حاکم نبود پس دیگر دست نیازش بهسوی چه کسی دراز باشد؟! چون دیگر ضرورت وجود بر او حاکم است. الآن میبینیم و وجدان میکنیم که این کتاب برای بقاء خودش نیاز به علت دارد، چطور نیاز به علت دارد؟ منبابمثال الآن شما میگویید که ضرورت وجود بر این کتاب حاکم است، درست شد؟! بنده این کتاب را برمیدارم و پاره میکنم و در آتش میریزم، اگر ضرورت وجود به او حاکم بود پس چرا ازبین رفت؟! شما میگویید که در اینجا علت مُعدِمه آمد یعنی علتی آمد که اعدامش میکند ما میگوییم که خود همین نیامدنِ علت مُعدمه «علت وجود» است، البته اینطور نیست که نیامدنِ علت مُعدمه علت وجود شود بلکه علت مبقیۀِ این، علل مُعدمه را طرد میکند، با طرد علل مُعدمه آن علت مبقیه او را نگه میدارد. شما این کتاب را جلوی آفتاب بگذارید، بعد از یکمدت میبینید که تبدیل به خاکستر شد چون آفتاب پنبه را ازبین میبرد، اینقدر به آن آفتاب میخورد که بعد از یکمدت ـ حالا نه یک روز و دو روز بالأخره بعد از پنجاه سال ـ این تبدیل به خاکستر میشود.

